نقد و بررسی سریال رویای نیمهشب
نویسنده: پیمان بیرانوند
مقدمه
با رویای نیمهشب در بیستوچهار قسمت قدم به دورهای از تاریخ میگذاریم. دورهای که باورها و مناسبات حاکم بر جامعه، با زندگی مردم درآمیخته است. این سریال به کارگردانی حسن آخوندپور و نویسندگی سیدحسین امیرجهانی، اقتباسی از رمان رویای نیمهشب نوشتهی مظفر سالاری است. رمانی که خود، این بستر تاریخی را در قالب قصهای عاشقانه روایت میکند و تلاش دارد از خلال رابطهی میان دو انسان از دو مذهب، به مفاهیمی چون وحدت بپردازد.
سریال در بازسازی این جهان تاریخی موفق عمل میکند و میتواند با تکیه بر عناصر بصری، فاصلهی زمانی میان مخاطب امروز و دورهی روایت را کاهش دهد. اما هرچه از سطح تصویر عبور میکنیم و به ساختار روایت، شخصیتها، منطق کنشها و ایدههایی که قرار است موتور محرک قصه باشند نزدیک میشویم، ضعفهای اثر آشکارتر میشوند. ضعفهایی که در برخی موارد به گسستهای اساسی در فیلمنامه منجر شدهاند. در ادامه، با عبور از نقاط قوت بصری اثر، به سراغ فیلمنامهی سریال میرویم و نحوهی پرداخت آن را بررسی میکنیم.
روایت ناتمام
شاید مهمترین ضعف سریال را بتوان در نحوه پرداختن آن به مفهوم اندیشه جستوجو کرد. حکومت کتابها را خطری جدی میداند و صحافی آنها چنان مهم میشود که گویی میتواند نظم سیاسی را تهدید کند. با این حال، خود اندیشه برای مخاطب چندان روشن نمیشود. کتابها به موضوع اختلاف تبدیل میشوند و کمتر فرصتی برای گفتوگو درباره آنها شکل میگیرد. میدانیم حکومت از انتشارشان میترسد، اما روشن نیست که در این کتابها دقیقاً چه اندیشهای وجود دارد که میتواند ذهن انسان را تغییر دهد. در نتیجه، آزادی اندیشه در سریال بیشتر در حد یک ادعا باقی میماند و کمتر به یک کشمکش فکری تبدیل میشود. مخاطب باید بپذیرد که کتابها اهمیت زیادی دارند، بدون اینکه این اهمیت در روند داستان برای او روشن شود. این ضعف زمانی بیشتر دیده میشود که سریال در خط داستانی صائمه نشان میدهد چگونه میتوان اندیشه را وارد داستان کرد. در این بخش با یک مفهوم ساده و انتزاعی روبهرو نیستیم. ادعایی مطرح میشود و برای آن دلیل آورده میشود. مخالفان آن هم شکل میگیرند و مردم میان روایتهای مختلف سرگردان میمانند. حتی مفهوم ظهور نیز به موضوع اختلاف تبدیل میشود. سریال در این بخش فقط نمیگوید که یک اندیشه انحرافی وجود دارد، و دقیقا نشان میدهد این اندیشه چگونه بر آدمها اثر میگذارد و واکنش ایجاد میکند. همین تفاوت نشان میدهد مشکل رویای نیمهشب ناتوانی در ساختن بحث و کشمکش فکری نیست. مسئله این است که سریال در مهمترین محور خود، یعنی کتاب و آزادی اندیشه، از این توانایی به اندازه کافی استفاده نمیکند.
از همینجا میتوان به مسئله وحدت شیعه و سنی رسید. سریال برای نشان دادن این وحدت، انتخاب جذابی دارد و عشق فتاح و تلما را در مرکز آن قرار میدهد. با این حال، رابطه این دو کمتر به گفتوگویی جدی درباره تفاوتهای مذهبی میرسد. آنها بیشتر با یک مانع اجتماعی روبهرو میشوند و کمتر درباره یک مسئله فکری با هم درگیر میشوند. به همین دلیل، وحدت در رویای نیمهشب بیشتر یک موضوع عاطفی است و کمتر به یک روند فکری و اجتماعی تبدیل میشود. سریال نشان میدهد که این دو میتوانند یکدیگر را دوست داشته باشند، اما کمتر نشان میدهد که چگونه میتوانند درباره تفاوتهای اعتقادی خود حرف بزنند، سوءتفاهمها را پشت سر بگذارند و به درکی مشترک برسند. اگر عشق آنها قرار است نمادی از وحدت باشد، این نماد زمانی اثر بیشتری پیدا میکند که خود رابطه آنها محل گفتوگو باشد. در این صورت، وحدت از دل رابطه و انتخاب شخصیتها شکل میگیرد و به بخشی از درام تبدیل میشود.
در همین زمینه، پیچیدگی روابط عاطفی سریال گاهی به جای کمک به شخصیتها، از انسجام آنها کم میکند. تغییر مسیر عاطفی فتاح و ورود هیام و حمود به این روابط، میتواند موقعیتهای جذابی بسازد. با این حال، بخشی از این تغییرات دیر اتفاق میافتد و بیشتر حاصل اطلاعات تازه و گرههای داستانی به نظر میرسد. درام عاشقانه زمانی اثرگذار است که مخاطب احساس کند انتخاب شخصیتها نتیجه مسیری است که از قبل طی کردهاند و رفتارشان از تجربههای گذشته آنها میآید. در این صورت، تغییر مسیر عاطفی آنها برای مخاطب طبیعی و قابل باور به نظر میرسد.
با این حال، رویای نیمهشب در بعضی شخصیتها نشان میدهد که توانایی ساختن چنین مسیری را دارد. سوبیتای و ماتیکان فقط برای پیش بردن توطئه در داستان حضور ندارند. گذشته آنها و میلشان به قدرت، در کنار تفاوتی که در برخورد با خشونت دارند، بهتدریج تصویر دو نوع رابطه با قدرت را میسازد. سریال در این بخش کمتر توضیح میدهد و بیشتر شخصیت را از طریق رفتار او نشان میدهد. حساسیت سوبیتای نسبت به خشونت علیه زنان و کودکان و تفاوت او با برادرش زمانی اهمیت پیدا میکند که در انتخابهای بعدی او اثر میگذارد. این شیوه شخصیتپردازی از بخشهایی موفقتر است که سریال برای توضیح تغییر شخصیت، به دیالوگ متوسل میشود.
یکی از نکات جالب سریال در تصویری است که از حکومت ارائه میدهد. حکومت از مبارزه با خرافه و بدعت حرف میزند، در حالی که خودش در ساختن و پخش خرافه نقش دارد. این تناقض میتواند یکی از مهمترین ایدههای سیاسی سریال باشد. قدرت میتواند یک حقیقت جعلی بسازد و بعد برای مبارزه با همان حقیقت، زمینه سرکوب بیشتر را فراهم کند. خط داستانی صائمه در همین نقطه قدرت میگیرد، چون نشان میدهد مسئله فقط اختلاف اعتقادی نیست و این پرسش را پیش میکشد که چه کسی حق دارد حقیقت را تعریف کند. اگر این ایده در خط کتابها هم با همین قدرت دنبال میشد، رویای نیمهشب میتوانست از یک قصه تاریخی و مذهبی فراتر برود و به اثری عمیق تر تبدیل شود.
مشکل دیگری که در روند داستان دیده میشود، علاقه سریال به گرهگشاییهای زیاد و دیرهنگام است. بسیاری از اطلاعات مهم درباره رابطه شخصیتها، انگیزههایشان و گذشته آنها زمانی آشکار میشود که داستان مدت زیادی بر اساس برداشت دیگری از آنها پیش رفته است. پیچش داستانی زمانی اثرگذار است که پس از آشکار شدن راز، مخاطب بتواند نشانههای قبلی را دوباره ببیند و متوجه شود که راز از ابتدا در داستان وجود داشته است. وقتی اطلاعات تازه بیشتر برای تغییر معنای گذشته به کار میروند و کمتر به کامل شدن آن کمک میکنند، مخاطب بیشتر احساس میکند داستان ناگهان تغییر کرده است و کمتر حس کشف یک حقیقت را تجربه میکند.
پایانبندی هم گرفتار همین میل به بستن همه پروندههاست. سریال در زمانی کوتاهی شتابزده تکلیف قدرت و سرنوشت شخصیتها را مشخص میکند و روابط خانوادگی و عاطفی را هم به پایان میرساند. البته مرگ مرجان از این نظر یکی از موفقترین پایانهای سریال است، چون بیخوابی که در طول داستان بخشی از شخصیت او بوده، در پایان به نیاز او برای داشتن یک شب آرام پیوند میخورد. در اینجا یک ویژگی شخصیتی به معنا میرسد و مرگ او فقط یک اتفاق داستانی نیست. در سوی دیگر، بازگشت فتاح با وجود تأثیر عاطفی تصویر پایانی، از نظر داستانی دلیل کافی ندارد. سریال میتواند پایانی شاعرانه داشته باشد، اما این شاعرانگی زمانی ماندگارتر میشود که بر پایه منطق داستان شکل گرفته باشد.
جمع بندی
در نهایت، مشکل اصلی رویای نیمهشب کمبود ایده نیست. سریال ایدههای زیادی دارد و درباره آزادی اندیشه، سرکوب، ساختن حقیقت جعلی، وحدت مذهبی، ایمان، قدرت، عشق و رستگاری حرف میزند. مسئله این است که این ایدهها همیشه به درام تبدیل نمیشوند. گاهی شخصیتها درباره یک مفهوم حرف میزنند و گاهی داستان اعلام میکند که یک موضوع اهمیت دارد. گاهی هم یک گره داستانی وظیفه انتقال معنا را بر عهده میگیرد. سریال در بهترین لحظات خود راه دیگری را انتخاب میکند. در این لحظات، اندیشه وارد بحث و درگیری میشود، باور به آزمون گذاشته میشود و شخصیت از طریق انتخاب خود معنا میسازد.
رویای نیمهشب در نتیجه بیشتر از آنکه رؤیای تحققیافته ایدههایش باشد، رؤیای اثری است که میتوانست درباره این ایدهها ساخته شود. قصه عاشقانه فتاح و تلما میتوانست وحدت را از یک شعار به یک تجربه تبدیل کند. کتابهای حِلّه میتوانستند نماینده اندیشهای باشند که مخاطب واقعاً با آن درگیر شود و کشمکش حکومت با مقام و باور مردم میتوانست به پرسشی عمیقتر درباره حقیقت و قدرت برسد. سریال در بعضی لحظات به این نقطه نزدیک میشود، اما بیشتر اوقات پیش از رسیدن به آن دوباره به قصه و گره و گشایش برمیگردد. شاید به همین دلیل، مهمترین حس پس از پایان رویای نیمهشب این باشد که سریال حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما نتوانست همه آنها را به تصویر تبدیل کند.