چرا «رویای نیمه شب» در زمانه کمبود فیلمنامههای داستانی قابل توجه است؟
اولین بار در قفسه رمانهای تازه و پرفروش چشمم به «رویای نیمه شب» افتاد. یادم هست همان زمانها هم یک خلاقیتی مد شده بود که برای کتابهای جدید، تیزر سینمایی میساختند. القصه حالا پس از ۱۰ سال رمان محبوب دوران نوجوانی به جرگه اقتباسهای نمایشی پیوست و از درون آن سریالی با همین نام روانه آنتن تلویزیون شد.
«رویای نیمهشب» در درون خود یک امتیاز بزرگ دارد؛ قصهگویی. شاید همین عنصر ساده و فراموش شده در عصر فیلمنامههای سینمایی و تلویزیونی، راز توفیق سریال باشد.
اما نباید نقطه قوت اقتباس را تنها در یک قصه آماده از قفسه کتابخانه جست. فیلمنامهنویس برای گسترش جهان دراماتیک سریال و در نظر گرفتن اقتضائات روز جامعه، دست به خلق شخصیتهایی جدید برده است. در این مرحله، دیگر اقتباس نه یک الگو برداری بلکه پوستاندازی تلقی میشود.
اهمیت دیگر، جسارت در نزدیکشدن مستقیم به مهدویت است. پیشتر سینما با مفهوم انتظار و به شکلی غیرمستقیم موضوع منجی را تصویرسازی میکرد. حال ورود یک درام عاشقانه و تاریخی به این بحث، اگرچه جای کار دارد، میتواند نقطه آغازى برای ورود اهالی هنر به این عرصه مهم باشد.
با این حال، همچون دیگر درامهای تاریخی، دیالوگ پاشنه آشیل سریال شده است و تماشاگر میبایست گاه از جملات شعارگونه رنج ببرد.
«رویای نیمهشب» خالی از اشکال نیست اما یادآور یک خلا و عنصر کلیدی است؛ سینما و تلویزیون در زمانه کنونی نیازمند به قصه است. گاهی قصهها همین نزدیکیاند؛ میان صفحات کتابهایی که هنوز کسی جرئت نکرده به قاب تصویر بیاورد.
نرگس علینقیان