رویایی که به قصه نرسید
شاید بتوان «رویای نیمهشب» را یکی از تیرهای آخر صداوسیما برای بازگرداندن مخاطب به آثار تاریخی و مذهبی دانست؛ پروژهای که از همان ابتدا تلاش میکند با تکیه بر نام کتابی پرفروش، مجموعهای از بازیگران شناختهشده و طراحی صحنه و لباس پرهزینه، خود را بهعنوان اثری متفاوت معرفی کند. سریالی که قرار است در بستر یک داستان عاشقانه، روایتی از وضعیت شیعیان در دوران علامه حلی و شهر حله ارائه دهد و در عین حال، مسیر تجربههای پیشین کارگردان را نیز ادامه دهد.
اما مسئله اینجاست که «رویای نیمهشب» پیش از آنکه در روایت تاریخ، مذهب یا عشق شکست بخورد، در ساختن «قصه» شکست میخورد.
سریال نه اقتباس قابل دفاعی از رمان مظفر سالاری است، نه تصویری ملموس از شرایط شیعیان آن دوره ارائه میدهد و نه حتی در سادهترین سطح، یعنی روایت یک داستان عاشقانه، میتواند مخاطب را با خود همراه کند. گویی سازندگان به جای آنکه ابتدا قصهای منسجم بسازند و سپس جهان تاریخی خود را در خدمت آن قرار دهند، مجموعهای از عناصر تاریخی، مذهبی، عاشقانه و حماسی را کنار یکدیگر چیدهاند و انتظار داشتهاند حاصل کار خودبهخود به یک اثر دراماتیک تبدیل شود.
درام اما با جمع کردن عناصر مختلف شکل نمیگیرد؛ با نسبت میان آنها شکل میگیرد.
یکی از مهمترین مشکلات سریال، فقدان شخصیتپردازی مؤثر است. شخصیتها بیش از آنکه «زندگی کنند»، وظیفه دارند بخشی از اطلاعات داستان را منتقل کنند. روابط نیز به جای آنکه در طول روایت ساخته شوند، اغلب به مخاطب اعلام میشوند. در نتیجه وقتی قرار است یک رابطه عاطفی به نقطهای مهم برسد، مخاطب پیش از آنکه درگیر سرنوشت شخصیتها شده باشد، صرفاً شاهد اتفاقی است که فیلمنامه میخواهد برایش مهم باشد.
این ضعف در اقتباس نیز خود را نشان میدهد. اقتباس صرفاً انتقال خط اصلی داستان از یک مدیوم به مدیوم دیگر نیست؛ اقتباس یعنی فهمیدن اینکه کدام عناصر اثر اصلی برای تبدیل شدن به تصویر ضروریاند و کدام باید حذف، جابهجا یا بازآفرینی شوند. «رویای نیمهشب» در این مسیر، نهتنها استقلال لازم برای تبدیل شدن به یک اثر تصویری را پیدا نکرده، بلکه در بسیاری از لحظات حتی نمیتواند جذابیتهای روایی متن مبدأ را نیز به زبان تصویر منتقل کند.
از طرف دیگر، سریال در ساختن جهان تاریخی خود نیز بیش از آنکه «تاریخ را روایت کند»، به «شمایل تاریخ» بسنده میکند. لباسها، لوکیشنها، دکورها و جزئیات بصری قرار است مخاطب را به گذشته ببرند؛ اما جهان تاریخی زمانی باورپذیر میشود که تاریخ در رفتار شخصیتها، مناسبات اجتماعی، روابط قدرت، ترسها، باورها و تصمیمهای آنان حضور داشته باشد. صرفاً تاریخی کردن ظاهر یک اثر، آن را به درام تاریخی تبدیل نمیکند.
همین مسئله را میتوان در کارگردانی نیز مشاهده کرد. میزانسن در بسیاری از صحنهها به جای آنکه به روایت کمک کند، تبدیل به نمایش امکانات تولید شده است. قابهای شلوغ، حرکتهای دوربین و تأکیدهای بصری متعدد، زمانی ارزشمندند که معنا یا احساس مشخصی را منتقل کنند؛ وگرنه شلوغی قاب، جایگزین عمق صحنه نمیشود.
در بخش موسیقی نیز همین رویکرد دیده میشود. موسیقیهای پرحجم و تأکیدهای مداوم صوتی، گاه بیشتر از آنکه احساس صحنه را بسازند، تلاش میکنند به مخاطب بگویند «اینجا باید تحت تأثیر قرار بگیری». درام موفق معمولاً به چنین توضیحاتی نیاز ندارد؛ اگر صحنه درست ساخته شده باشد، موسیقی باید احساس را تقویت کند، نه اینکه آن را به جای فیلم بازی کند.
تدوین نیز از این مسئله در امان نمانده است. ریتم اثر در بسیاری از بخشها نه از منطق درونی داستان، بلکه از کنار هم قرار گرفتن اتفاقات شکل میگیرد. بعضی خردهداستانها فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکنند و بعضی دیگر، بدون آنکه تأثیر قابلتوجهی بر مسیر اصلی داشته باشند، به روایت اضافه شدهاند. نتیجه، روایتی است که هم در پیشبرد داستان عجله دارد و هم در حذف عناصر زائد ناتوان است.
اما شاید عجیبترین بخش ماجرا، بازیها باشد. حضور بازیگران حرفهای لزوماً به معنای شکلگیری بازی خوب نیست. بازیگر زمانی میتواند شخصیت را بسازد که فیلمنامه شخصیت قابل ساختنی در اختیارش گذاشته باشد و کارگردانی نیز بتواند ظرفیت او را در میزانسن و هدایت بازی به کار بگیرد. وقتی شخصیتها عمق لازم را ندارند، حتی بازیگران توانمند نیز در نهایت نمیتوانند چیزی فراتر از آنچه نوشته شده ارائه دهند. به همین دلیل، فاصله میان ظرفیت بازیگران و نتیجه نهایی در «رویای نیمهشب» کاملاً محسوس است.
شاید بتوان تمام این مشکلات را در یک جمله خلاصه کرد: «رویای نیمهشب» بیش از آنکه از کمبود امکانات رنج ببرد، از سوءاستفاده از امکانات رنج میبرد.
سازندگان تصور کردهاند که برای ساختن یک اثر تاریخی بزرگ، باید همهچیز بزرگ باشد؛ تعداد بازیگران، موسیقی، طراحی صحنه، قابها و حتی ادعاهای اثر. اما آنچه در نهایت بزرگ نشده، خودِ قصه است.
و اینجاست که مسئله مخاطب امروز اهمیت پیدا میکند. مخاطبی که «امام علی(ع)» و «مختارنامه» را دیده و در سالهای اخیر به واسطه پلتفرمهای نمایش خانگی و آثار جهانی، با استانداردهای متنوعتری از روایت مواجه شده، دیگر صرفاً با دیدن یک شهر تاریخی، لباس فاخر یا موسیقی حماسی قانع نمیشود. او میپرسد: چرا باید این شخصیت برای من مهم باشد؟ چرا باید این رابطه را باور کنم؟ چرا باید قسمت بعدی را ببینم؟
«رویای نیمهشب» پاسخ قانعکنندهای برای این پرسشها ندارد.
شاید همین مسئله بتواند بخشی از چرایی فاصله گرفتن مخاطب از چنین آثاری را توضیح دهد. مسئله این نیست که چرا سازمان سراغ داستان مذهبی و تاریخی رفته است؛ مسئله این است که چرا تصور میشود صرفِ مذهبی یا تاریخی بودن یک اثر، میتواند ضعفهای سینمایی و دراماتیک آن را جبران کند. اتفاقاً مخاطب مذهبی بیش از هر مخاطب دیگری شایسته اثری است که برای شعور و سلیقه او احترام قائل باشد.
«رویای نیمهشب» میتوانست فرصتی باشد برای روایت بخشی کمتر دیدهشده از تاریخ تشیع، در قالب یک عاشقانه جذاب و قابلباور. میتوانست از ظرفیت داستان مظفر سالاری استفاده کند و اثری بسازد که هم مخاطب مذهبی را با خود همراه کند و هم مخاطب عمومی را. اما در عمل، میان این ظرفیت و محصول نهایی فاصلهای جدی ایجاد شده است.
شاید تلخترین تناقض سریال همین باشد: اثری که برای جذب مخاطب، از امکانات فراوان استفاده کرده، در نهایت به دلیل نداشتن مهمترین امکان یک اثر نمایشی شکست میخورد؛ روایتی که ارزش دنبال کردن داشته باشد.
کاش مجموعه اوج، که در سالهای گذشته ثابت کرده توانایی ساخت آثار اثرگذار و همدل با نبض مخاطب را دارد، در ادامه مسیر خود بیش از هر چیز به فیلمنامه و روایت اعتماد کند. مخاطب امروز نه با هزینه تولید تحت تأثیر قرار میگیرد و نه با عنوان «اثر فاخر». او فقط یک چیز میخواهد: یک قصه خوب که ارزش تماشا داشته باشد.
و اگر قرار است آثار تاریخی و مذهبی دوباره جایگاه خود را در میان مخاطبان پیدا کنند، شاید اولین قدم این باشد که پیش از ساختن یک «اثر بزرگ»، ابتدا یک «اثر خوب» بسازیم.
محمدپارسا وفایی