به نام خدا

نقد سریال رویای نیمه‌شب

زینب قائم‌پناهی

 سریال 《رویای نیمه‌شب》، اقتباسی آزاد از رمانی به همین نام نوشته‌ی مظفر سالاری است. همین عبارت “اقتباس آزاد” به معنای این است که مخاطب باید خود را برای هر تغییری در کتاب آماده کند، از تغییر نام شخصیت‌ها گرفته تا اضافه کردن و حذف کردن داستان و تغییر پیرنگ تا خلق شخصیت‌های جدید و حذف اتفاقات کتاب، اماّ سوالی که پیش می‌آید این است که آیا این تغییرات اتفاق مثبتی را رقم زده‌است؟

اولین تغییری که از همان دقایق آغازین سریال مشخص است، تغییر نام شخصیت‌های اصلی از هاشم به فتّاح و از ریحانه به تلما است. شخصیت دختر حاکم که در کتاب قنوا نام داشت به هیام تغییر کرده و نام قنوا هم برای اینکه زمین نماند و حیف و میل نشود به ندیمه‌ی هیام رسیده‌است. بدیهی است اینکه شخصیت‌ها را چه صدا کنیم تاثیر چندانی در روند داستان نخواهد داشت، اما آنچه حائز اهمیت است تغییراتی جزئی و کلی در شخصیت‌پردازی آن‌ها است. ما از ریحانه در کتاب اطلاعات چندانی نداریم، می‌دانیم دختر ابو راجح است، معلم قرآن است و حدودی هم از مشخصات ظاهری‌اش اطلاع داریم، اما در سریال ریحانه از گوشه‌ی خانه بیرون آمده ولی همچنان قرآن تدریس می‌کند و در کنار آن خادم مقام امام زمان (عج) هم شده‌است و با چاشنی جسارت و بی‌پروایی، تلما از درون ریحانه متولد شده‌است. درباره‌ی هاشم شاید در نگاه اول تغییر چندانی احساس نشود، اما فتاح انگار نسخه‌ی بروزشده‌ی هاشم است، علاوه بر مهارت در زرگری، تا حد قابل قبولی اهل شمشیر است، بسیار بیشتر از هاشم دل به دریا می‌زند و اهل خطر کردن است و در این آپدیت جدید بر ویژگی حسن جمال او تاکید بیشتری شده‌است، چیزی که نویسنده هم داستان را با آن شروع می‌کند ولی سریال به‌خصوص در قسمت‌های ابتدایی سعی دارد این واقعیت را با گوشت و پوست و خون برای مخاطب جا بیندازد.

تغییر دیگر در شخصیت ابونعیم، پدربزرگ فتّاح است. ابونعیم آنقدری که در سریال اثرگذار است، در کتاب دیده نمی‌شود. ما می‌دانیم او شخصیتی بی‌آزار و اهل مدارا دارد اما در سریال، او متعصب‌تر، ترسوتر و طمّاع‌تر است. البته از نظر من به عنوان مخاطب نوعی این تغییرات به‌قولی نمک داستان را بیشتر کرده‌است. اضافه شدن شخصیت‌های سوفیا، میکائیل، سوبیتای و ماتیکان و به‌خصوص صائمه فضای داستان را از برهوت خشک کتاب نجات داده و قصه صرفاً عاشقانه‌ای با چاشنی مذهبی نیست.

در کتاب دقیقاً دوره‌ی تاریخی مشخص نیست، اما در سریال ما در زمان ایلخان اولجایتو یا همان سلطان محمد خدابنده، اولین ایلخان شیعه هستیم. این تغییر خیلی تمیز و با دقت در قصه ایجاد شده‌است و توی ذوق مخاطبی که کتاب راخوانده نمی‌زند. علاوه بر این، حسن این قضیه در این است که ما حداقل در سال‌های اخیر علی‌رغم اهمیت آن کمتر فیلم و سریال و کتابی در این دوره‌ی تاریخی داشتیم. به‌عبارت دیگر این فیلم‌نامه با یک تیر چند نشان زده‌است؛ از طرفی دوران ایلخانان را به تصویر کشیده، از طرفی دیگر به‌شخصیت علامه حلّی و اهمیت ایشان در تاریخ تشیع پرداخته‌ و از همه مهم‌تر اولین سریال با موضوع امام عصر (عج)، دوران غیبت و انتظار است. شخصیت صائمه نیز که مانند آن چه در حال حاضر چه در دوران قدیم کم نبوده‌اند شخصیتی کم‌نظیر در چند دهه‌ی اخیر است. فتنه در میان افرادی که یک مذهب و یک دغدغه دارند و تبدیل آن‌ها به کسانی که حتی در تعیین جهت قبله هم به اختلاف می‌خورند به خوبی در این اثر به‌تصویر کشیده شده و شاید حتی در جامعه‌ی کنونی ما نیز وجود داشته‌باشد. درمورد شخصیت‌پردازی باید در نهایت گفت که سریال شخصیت‌هایی را که در زوایا و گوشه و کنارهای کتاب مخفی شده‌بودند بیرون آورد و چهره‌ی آن‌ها را برای مخاطب واضح و قابل تحلیل کرد، انگار شخصیت‌های تک بعدی زنده شده و رنگ و لعاب گرفته‌باشند و شخصیت‌های جدید هم برای اوج گرفتن پیرنگ داستان اضافه شده‌باشند.

و اما درمورد تغییر در پیرنگ و حتی آشفتگی داستان؛ باید گفت که رمان رویای نیمه‌شب مخاطب را به‌اندازه‌ی ورق زدن کتاب و کشاندن تا صفحه‌ی بعدی با خود همراه می‌کرد که تا اندازه‌ای برای یک کتاب کافی است، اما آیا همین تعلیق می‌تواند برای یک مجموعه‌ی تلوزیونی کافی باشد؟ هیجان، شخصیت‌های جدید، اضافه شدن و پررنگ شدن نقش مقام در داستان، پیچیدگی گذشته‌ی شخصیت مرجان صغیر و حتی خود فتاح دست در دست هم داده‌اند تا مخاطب هر شب با سریال همراه شود و حتی درطول شبانه‌روز برایش گره‌ی ذهنی ایجاد شود. البته این هیجان در برخی قسمت‌ها به درستی مدیریت نشده، مثلاً درحالی که همه منتظر فهمیدن سرنوشت فتاح هستند ناگهان داستان فقط روی صائمه و مقام متمرکز می‌شود؛ یا وقتی علی‌رغم اینکه در کتاب خبری از مثلث‌های عشقی پیچیده و سردرگمی میان تلما و فتاح و حمود و هیام و سوبیتای نبود، داستان بدون ایجاد رابطه‌ای عمیق میان حداقل دو طرف این مثلث‌ها بخش عاشقانه‌ی سریال را رها می‌کند.

بعضی اوقات هم رفتار برخی شخصیت‌ها طبیعی نیست. مثلاً حمود با وجود آنکه نمی‌داند تلما خواهر اوست چطور محبت‌های غیر عادی تلما که از نظر خود او خواهرانه است برای حمود تقریباً بی‌اهمیت است و توجه او را جلب نمی‌کند؟ یا مثلاً وقتی تلما برای محافظت از حمود خود را سپر او کرد و شلاق خورد چرا فتاح بدون ذره‌ای واکنش یا حتی نگرانی فقط در آن صحنه تماشاگر بود؟

بعضی دیالوگ‌ها در سریال تکراری و کلیشه‌ای بودند. مثل دیالوگ‌های بین فتاح و ذبیح که البته هنرمندی هردو بازیگر به‌خصوص ذبیح اندکی توانسته‌بود نقص آن را جبران کند.

موضوع حائز اهمیت اشاره به بحث غیبت و نشان دادن صحنه‌هایی از معجزات امام عصر (عج) است که از این جهت بسیار جدید و بکر است. تلاش‌های شیعیان، شخصیت علامه حلی و حتی نشان دادن جهل قشری از شیعیان در آن زمان و باور کردن دروغ‌های صائمه موضوعی بود که سریال به خوبی از عهده‌ی آن برآمده‌بود.

در خصوص شخصیت میکائیل و سوفیا و بحث یهودیت اتفاق خوبی در فیلم‌نامه افتاده‌بود. اینکه شخصیت میکائیل برای اینکه فردی یهودی به تخت بنشیند و احتمالاً بخواهد حاکمیتی یهودی یا زیر نظر یهود در شهر حله بنا کند به هر کاری دست می‌زند، از کشتن و دستگیری شیعیان تا دزدیدن مادر و کودک و اختلاف بین شیعه و سنی. از همه‌ مهم‌تر اینکه این سریال به خوبی توانسته این قضیه را که یهودیت شیعیان را بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین دشمن خود می‌دانسته و می‌داند به تصویر بکشد.

در نهایت سریال رویای نیمه‌شب با تغییراتی در اصل کتاب توانسته تا حد قابل قبولی فضای کتاب را منتقل کرده و همین‌طور فضای جدیدی را هم ایجاد نماید. این موضوع در کنار انتخاب بازیگر درست، تیتراژ دلنشین، موسیقی متن زیبا و تاثیر‌گذار که ترکیبی از سازهای محلی و موسیقی مدرن است و ردپای ایرانی و اسلامی دارد، توانسته سریالی با تعلیق بالا ارائه دهد. اما اگر قسمت پایانی این سریال قوی‌تر بود و انتظارات مخاطب را برآورده می‌کرد می‌شد از این سریال با عنوان سریالی کم نقص یاد کرد. در قسمت پایانی گره‌ها و آشفگی‌های ایجاد شده در داستان یا باز نشدند یا اگر هم باز شدند غیرمنطقی بوده و انتظارات مخاطب را برآورده‌ نکردند. مخاطب که ظلم‌های زیادی از شخصیت مرجان صغیر دیده‌بود انتظار داشت او با رسوایی توسط نیروهای اولجیاتو دستگیر شده و یا وقتی به مقام رفت با معجزه‌ای از سوی حضرت دست از ظلم علیه شیعیان بردارد. او بدون آنکه جواب معماهایش را پیدا کرده یا جواب ظلم‌هایش را ببیند، خیلی آرام از دنیا رفت و درنهایت تکلیف میکائیل و سوفیا هم مشخص نشد. آن‌ها قصد داشتند تا با فریب، کودک فرد دیگری را از آن خود کنند. آیا نباید همه می‌فهمیدند که آن‌ها همچنان یهودی هستند و فتنه‌ی صائمه هم توسط آن‌ها ایجاد شده‌بوده؟ در مورد حاکم شدن ابو راجح هم منطق چندانی در کار نبود. اولجایتو چطور یک شبه متوجه شد و حکمی برای او فرستاد؟ همچنین پیدا شدن کودک عطیه گرچه با عنایت امام زمان (عج) بود اما بهتر نبود با توجه به سابقه‌ی وجود صحنه‌های معجزه در این سریال، صحنه‌ی لطیف‌تری ارائه می‌شد؟ چرا ناگهان باید همسر عطیه که از اول سریال تنها چند بار نام او را شنیدیم سر برسد و کودکی را همراه خود بیاورد؟

در آخر هم گره‌ اصلی داستان یعنی عشق فتاح و تلما به نتیجه‌ی دلخواه نرسید. این دو شخصیت از ابتدای سریال هیچ دیالوگ خاصی رد و بدل نکردند و در نهایت هیچ‌گاه تلما از خوابی که در کتاب دیده‌بود حرف خاصی نزد. صحنه‌ی پایانی این سریال شاید برای فردی مثل من که کتاب را خوانده است واضح باشد اما برای دیگر افراد اندکی آشفته به نظر می‌رسد. اگر قسمت پایانی سریال با باز شدن حداقل دو گره اصلی سریال به پایان می‌رسید شاید پایان مطلوب‌تری در ذهن مخاطب باقی می‌ماند؛ برعکس سریال در کتاب تمام گره‌های ایجاد شده گرچه ناگهانی اما همگی باز شدند و مخاطب با علامت سوال از قصه خداحافظی نکرد.