ظرفیت ازدسترفته
نقد «امیر کبیریان» بر سریال «رویای نیمهشب»
«رویای نیمهشب» حرفهای زیادی برای گفتن دارد، اما نمیداند کدامیک را باید به روایت مرکزیاش تبدیل کند! از یکطرف با «فتاح» و «تلما» مواجهیم؛ پسری سنی و دختری شیعه که عشقشان به هم در متن اختلافات مذهبی و فشارهای سیاسی شکل میگیرد. از طرف دیگر، با «میکائیل» و «صوفیا» و «مرجان» و «صائمه/آکیلا» و دسیسههای دارالحکومه! در پسزمینه هم علامه حلی و رابطهاش با اولجایتو را داریم، مغولها گاه و بیگاه خشونت میورزند، زنان در قصر نقشههای شیطانی میکشند، یک نفر مدعی ارتباط با امام زمان است و حکومت هم میان سرکوب و مصلحت در نوسان! سریالی که باید از میان این همه مصالح، یک قصه را انتخاب کرده و بقیه را در خدمت آن قرار میداد، در بسیاری از لحظات، اصرار دارد همه را با هم نگه دارد.
«رویای نیمهشب» برآمده از رمانی به همین نام نوشته مظفر سالاری است؛ رمانی که خود، حاصل بازنویسی رمان «نیمهشبی در حله» است و در میان رمانهای ایرانی معاصر، موفقیت کمنظیری داشته است. قصه کتاب درباره هاشم، جوان سنیمذهب و زرگر، و ریحانه، دختر شیعه ابوراجح حمامی، در حله است؛ عشقی که در میان تعصبات مذهبی و مناسبات سیاسی شکل میگیرد. سریال اما اقتباسی آزاد است و نام و برخی ویژگیهای شخصیتها را نیز تغییر داده. آزاد بودن، به خودی خود ایرادی ندارد؛ اقتباس خوب الزاما وفاداری خطبهخط نیست. مشکل آنجاست که سریال در اقتباس از کتاب، بخش مهمی از قدرت روایی آن را از دست داده است. شروع سریال نیز نشانهای از این تغییر مسیر است. مردی را برای مجازات میبرند و ناگهان با تکهای استخوان، بندهایش را باز میکند و چند نفر را از پا درمیآورد؛ افتتاحیهای که بیشتر از آنکه ما را به قرن هشتم هجری قمری ببرد، یاد فیلمهای رزمی معاصر شرق آسیا میاندازد. موسیقی و طراحی برخی زدوخوردها به جای اینکه از جغرافیا و فرهنگ حله و جهان اسلامی دوره ایلخانی بیرون بیایند، بیشتر یادآور جومونگ و فیلمهای جکیچان هستند. اگر قرار بوده این خشونت و فرم رزمی، نشانهای از حضور مغولها و خاستگاه آنان باشد، ایده قابل دفاعی است؛ اما در اجرا، از تاثیرپذیری عبور میکند و به تقلید نزدیک میشود!
این مشکل در ساختن جهان تاریخی سریال هم دیده میشود. مغولیبودن فقط با نامهایی مثل سوبیتای و ماتیکان، مدل مو و لباس و موسیقی حاصل نمیشود. همانطور که عربیبودن حله نیز با چند دکور و نام عربی ساخته نمیشود. جهان تاریخی زمانی باورپذیر است که مناسبات اجتماعی، رفتار آدمها، معماری، زبان، روابط قدرت و شیوه حضور طیفهای مختلف مردم از منطق همان دوره پیروی کند. در «رویای نیمهشب» گاها بعضی از شخصیتها با لهجه تهرانی سخن میگویند! و علیرغم استفاده از دکورهای عظیم، مخاطب بیشتر احساس میکند با یک شهرک سینمایی طرف است که به زور به تنش لباس تاریخی پوشاندهاند. «رویای نیمهشب» از نظر امکانات تولید و ظاهر بصری چند قدم جلوتر از «سربداران» است، اما هنوز به آن کیفیتی نرسیده که فیلمساز مدعی آن است.
یکی از پرسشهای مهم درباره این سریال، چگونگی نمایش حضور زنان است. مشکل این نیست که بگوییم زن در جامعه قرن هشتم، مطلقا نمیتوانسته حضور فعال اجتماعی داشته باشد؛ چنین حکم کلی نیازمند شواهد بسیار دقیقتر تاریخی است. مسئله این است که سریال برای میزان حضوری که به زنان میدهد، زمینه اجتماعی لازم را نمیسازد. «تلما» در موقعیتهایی بسیار فعالتر از «فتاح» است، «هیام» وارد بازی قدرت میشود، «صوفیا» در سیاستهای قصر اثرگذار است و به طور کلی زنان در مناسباتی حضور دارند که گاهی بیشتر به ملودرام تاریخی معاصر شبیه است تا بازنمایی متقاعدکننده حله قرن هشتم. اگر این انتخاب آگاهانه است، باید در جهان اثر توجیه شود؛ وگرنه بیشتر به نظر میرسد زنان امروز را با لباسهای دیروز روبهروی ما گذاشتهاند.
«رویای نیمهشب» ظاهرا میخواهد یک عاشقانه تاریخی باشد. «فتاح» سنی است و «تلما» شیعه؛ و مانع اصلی عشقشان نه اختلاف طبقاتی، بلکه اختلاف مذهبی و فضای متعصبانه جامعه است. این موقعیت بسیار خوبی برای یک درام است. اما عشق زمانی دراماتیک میشود که در کنش و انتخاب شخصیتها خود را نشان دهد. مخاطب بعد از تماشای سریال نمیتواند با اطمینان بگوید عشق «فتاح» و «تلما» را باور کرده! فیلمساز به ما میگوید این دو عاشقند، اما ما چندان با عشقشان مواجه نمیشویم. مخصوصا درباره «تلما»، نشانههای کافی از این عشق در بخش عمدهای از روایت وجود ندارد. حتی رابطه او با «حمود» برای مدت زیادی مخاطب را به برداشت دیگری سوق میدهد و وقتی بعدتر حقیقت روشن میشود، این پرسش باقی میماند که پس نشانههای عشق «تلما» به «فتاح» کجا بودند؟
«فتاح» نیز مشکل بزرگتری دارد: او اسما قهرمان داستان است، اما رسما چندان قهرمان نیست. قهرمان باید با انتخابهایش مسیر داستان را تغییر دهد و کنشگر باشد. «فتاح» بیشتر کاراکتری است که حوادث بر سرش فرود میآیند. دیگران دربارهاش تصمیم میگیرند، دیگران او را گرفتار میکنند و دیگران هم نجاتش میدهند. مثلا وقتی «هیام» او را بازی میدهد، بیشتر قربانی موقعیت است تا سازنده آن. «فتاح» بیش از آنکه بازی را به دست بگیرد، بازیچه دیگران میشود. اگر او را از بسیاری از بخشهای سریال بیرون بکشیم، بخش قابل توجهی از جهان داستان همچنان به کار خودش ادامه میدهد. «میکائیل» همچنان توطئه میکند، «صوفیا» همچنان نقشه میکشد، «مرجان» همچنان حاکم شهر است، «صائمه/آکیلا» همچنان بازی مذهبی خود را پیش میبرد و بیشتر کشمکشهای اجتماعی همچنان وجود دارند. این یعنی موتور اصلی روایت، «فتاح» نیست!
به نظر میرسد قهرمان اصلی سریال «میکائیل» و شبکه توطئههای او هستند. فیلمساز بسیار علاقه دارد مکر «میکائیل»، «صوفیا» و دیگر شخصیتهای در قدرت را نشان دهد. گویی سازندگان، قصه عاشقانه را بهانهای گرفتهاند تا درباره جامعهای صحبت کنند که میتوان آن را از طریق ترس، تعصب، شایعه، مذهب و قدرت کنترل کرد. اتفاقا جذابترین ایده سریال در یکی از خطوط فرعیاش قرار دارد: ماجرای «صائمه/آکیلا»، زنی سیاس که مدعی ارتباط ویژه با امام زمان است، زبان ایمان را خوب میداند و دقیقا میفهمد چگونه از احساسات خام مردم سوءاستفاده کند اما بعد معلوم میشود خود طعمه فریب بزرگتری بوده است.
اما خط «میکائیل» یک مشکل جدی ایدئولوژیک دارد. سریال به شکل عامدانه بر یهودیبودن او تاکید میکند و میان این هویت و توطئهگری، فریب و تفرقهافکنی پیوندی معنادار برقرار میسازد؛ در حالی که شخصیت یهودی مثبتی برای ایجاد توازن در روایت وجود ندارد. در نتیجه، آنچه میتوانست نقد «سوءاستفاده از اختلافات مذهبی» باشد، به گزارهای درباره یک هویت دینی نزدیک میشود. اینجا اثر میتوانست هوشمندانهتر عمل کند: دشمنی که از تفرقه شیعه و سنی سوءاستفاده میکند، لزوما نباید نماینده یک دین باشد!
تصویر مغولها نیز چندان از کلیشه فاصله نمیگیرد. آنها بیشتر مغول هستند تا انسان. خشونت دارند، قدرت دارند، اما کمتر فرصت مییابیم منطق درونیشان را بفهمیم. در چنین پروژهای، میشد دستکم یک شخصیت مغول را از تیپ بیرون آورد و انسانی کرد؛ کسی که میان فرهنگ خود و سرزمین فتحشده گرفتار است یا نسبتش با جامعه مسلمان پیچیدهتر از فرماندادن و کشتن است. این اتفاق نمیفتد و مغولها عمدتا به نشانهای از شرارت تبدیل شدهاند. «مرجان» بیشتر تیپی از یک حاکم سفاک و شرابخوار است تا یک شخصیت پیچیده. اینکه گاهی او را مهربان میبینیم، لزوما او را خاکستری نمیکند؛ چون این مهربانی به اندازه کافی از منطق شخصیت بیرون نیامده است. «هیام» برعکس، ظرفیت جذابی دارد: عاشق است، اما عشقش مالکانه و خودخواهانه است. این میتوانست یکی از بهترین شخصیتهای سریال باشد، اگر فیلمنامه تا انتها این تناقض را جدی میگرفت و پیش میبرد.
قرار گرفتن داستان در حله عصر اولجایتو، انتخاب جذابی است. دوره ایلخانی از آن مقاطع تاریخی است که هنوز ظرفیت پرداخت فراوانی در سینما، تلویزیون، تئاتر و ادبیات دارد. اولجایتوی مغول با جریان تشیع ارتباط پیدا کرد و علامه حلی در دوره او در فضای سیاسی ـ فکری ایلخانیان حضور داشته؛ اما حضور این شخصیت در این سریال بسیار عجیب است. وقتی در معرفی رسمی سریال بر ارتباط آن با بخشی از زندگی علامه حلی تاکید میشود، انتظار داریم او را در متن درام ببینیم؛ اما علامه بیشتر یک حضور تاریخی در پسزمینه است. اینجا تفاوت مهمی با «سربداران» دارد: «شیخ حسن جوری» در آن سریال، یک شخصیت دراماتیک بود و تا حدودی کنشهای اثرگذاری داشت؛ اما علامه حلی در «رویای نیمهشب» صرفا به یک نام تاریخی تقلیل یافته. اگر قرار نیست زندگی علامه حلی را روایت کنیم، اشکالی ندارد؛ اما نباید وزن تاریخی او را آنقدر برجسته کنیم که مخاطب انتظار حضور او را داشته باشد.
مشکل دیگر، ریتم است. در «رویای نیمهشب» بارها صحنههایی میبینیم که بیشتر به نظر میرسد برای افزایش تعداد قسمتها ساخته شدهاند. پرسهزدنهای طولانی در اتاقها و بازار، گفتوگوهای قابل حذف و خردهداستانهایی که اثر چندانی بر خط اصلی ندارند، باعث شده قصهای که شاید ظرفیت بسیار فشردهتر و موثرتری داشت، در 24 قسمت کش بیاید. ایراد اصلی سریال در فیلمنامه است. نقاط عطف بزرگ، کماند و بسیاری از اتفاقات، به جای اینکه مسیر تازهای برای داستان باز کنند، فقط حادثهای موقت ایجاد میکنند. پایان نیز از مدتها قبل قابل پیشبینی است: اولجایتو به تشیع گرایش پیدا کرده و موازنه قدرت تغییر میکند. پایان قابل پیشبینی لزوما ایراد نیست؛ اما وقتی مسیر رسیدن به آن، طولانی و کمفرازونشیب باشد، مخاطب دیگر رمق چندانی برای دنبالکردن سریال ندارد.
سریال در استفاده از هوش مصنوعی، تجربهای قابل توجه دارد. بعضی نماهای شهری به کمک این فناوری، خوب از آب درآمدهاند و میتوانند برای نمایش جغرافیایی که ساخت کامل آن دشوار و گران است مفید باشند. اما تکرار یک نما (ورودی شهر حله) در قسمتهای مختلف سریال، ضعف استفاده از این ابزار را آشکار کرده است. وقتی یک تصویر عینا چندینبار تکرار میشود، مخاطب به سرعت آن را متوجه شده و پسش میزند.
یکی از بخشهای قابل دفاع سریال، بازی دو تن از بازیگران است؛ «نادر سلیمانی» و «مهلقا باقری»، بهخصوص، در نقشهایی متفاوت از تصویر کمدی آشنای خود، نشان میدهند که ظرفیتهای کشفنشدهای دارند. «حسن معجونی» نیز تلاش ارزندهای دارد، هرچند محدودیت شخصیت «مرجان» اجازه نمیدهد این تلاش کاملا به بار بنشیند. دوبله صدای «سوزانا آلوز» نیز در بیشتر صحنهها به دلیل ناهماهنگی لب بازیگر و صدای دوبلور، ضعفی آشکار است!
«رویای نیمهشب» در میان آثار تاریخی تلویزیون در سالیان اخیر، دستکم تلاش کرده یک جهان قابل قبول بسازد. نسبت به بسیاری از نمونههای کمرمق این ژانر، جاهطلبتر است. از ظرفیت چند بازیگر برای ارائه چهرهای متفاوت استفاده کرده، چند خط داستانی بالقوه جذاب ساخته و در ماجرای «صائمه/آکیلا» به ایدهای رسیده که میتوانست بسیار بیشتر از اینها رشد کند. حتی ایده اصلی وحدت شیعه و سنی در برابر قدرتی که از اختلاف آنها بهره میبرد، برای زمانهای که هنوز شکافهای مذهبی میتواند به ابزار سیاسی تبدیل شود، ایدهای قابل توجه است اما مشکل این است که نمیداند کدام قصه را باید در هسته درام قرار دهد. اگر قرار است عاشقانه باشد، باید رابطه «فتاح» و «تلما» را به عشقی تبدیل کند که ما آن را لمس کنیم. اگر قرار است درباره تاریخ شیعه و علامه حلی باشد، باید علامه را از پسزمینه بیرون بکشد. اگر قرار است درباره تفرقه مذهبی باشد، باید پیچیدگی روابط شیعه و سنی را بیشتر و بهتر بکاود، و اگر قرار است درباره سوءاستفاده از ایمان امت باشد، خط «صائمه» و «میکائیل» آنقدر ظرفیت دارد که میتوانست خودش ستون اصلی یک سریال مجزا باشد. متاسفانه پس از تماشای «رویای نیمهشب»، چیزی که با مخاطب میماند نه رضایت از یک عاشقانه تاریخی و نه شیفتگی به یک حماسه مذهبی؛ بلکه بیشتر حس افسوس است: این سریال، ظرفیت بسیار بیشتری از آنچه ساخته شده را دارا بود!