نقد و تحلیل جامع «رویای نیمه شب»
یک جمله برای شروع
اگر بخواهم تمام حرفم را در یک جمله خلاصه کنم:
«رویای نیمه شب» سریالی است که قصهای بسیار مناسب برای یک درام انسانی دارد، اما در تبدیل این ظرفیت به یک درام کاملاً پخته و سینمایی، همیشه موفق نیست.
این نکته همزمان مهمترین نقطه قوت و نقطه ضعف سریال است.
«رویای نیمه شب» واقعاً درباره چیست؟
در نگاه اول، با یک داستان عاشقانه تاریخی روبهرو هستیم: فتاح، جوانی سنی، عاشق تلما، دختر شیعه میشود.
اما اگر سریال را فقط «عشق یک شیعه و سنی» ببینیم، بخش مهمی از آن را از دست دادهایم.
موضوع اصلی سریال در واقع انتخاب انسان در برابر هویتهای تحمیل شده است.
فتاح و تلما در جامعهای زندگی میکنند که قبل از اینکه خودشان انتخاب کنند، برایشان تعیین شده: چه کسی باشند؛ به چه چیزی باور داشته باشند؛
با چه کسی ازدواج کنند؛
چه کسی دوست یا دشمن آنها باشد؛
و حتی چه کسی حق داشته باشد دربارهی زندگیشان تصمیم بگیرد.
بنابراین عشق آنها در واقع تبدیل میشود به یک آزمون انتخاب.
و اینجاست که داستان ظرفیت بسیار خوبی پیدا میکند.
نقطه قوت اصلی: ایده مرکزی
به نظر من بهترین تصمیم سازندگان این بوده که اختلاف مذهبی را به مرکز یک داستان انسانی تبدیل کردهاند، نه اینکه یک اثر صرفاً تبلیغاتی یا خطابهای بسازند.
حتی نویسنده هم تأکید کرده که در اقتباس مسئله اصلی را اختلاف شیعه و سنی نمیداند، بلکه بر همراهی و وحدت میان مذاهب و جلوگیری از ایجاد فاصله میان مسلمانان تمرکز داشته است.
این رویکرد از نظر دراماتیک هم انتخاب درستی است.
چرا؟
چون اگر داستان میگفت:
شیعه خوب است، سنی بد است
یا برعکس،
درام از همان ابتدا میمیرد.
اما وقتی مسئله تبدیل میشود به:
آیا تعصب میتواند عشق و انسانیت را شکست دهد؟
دیگر موضوع، جهانیتر میشود.
اتفاقاً «رویای نیمه شب» در بهترین لحظاتش یک سریال مذهبی نیست؛ یک سریال انسانی است
این نکته برای من بسیار مهم است.
هر جا سریال به جای توضیح دادن مذهب، انسانها را در موقعیت دشوار قرار میدهد، بسیار بهتر عمل میکند.
وقتی فتاح مجبور میشود میان خواسته خودش و سنت انتخاب کند، درام شکل میگیرد.
وقتی تلما با فشار خانواده و جامعه مواجه میشود، درام شکل میگیرد.
وقتی آدمها به دلیل تعصب تصمیمهایی میگیرند که زندگی دیگری را تغییر میدهد، درام شکل میگیرد.
اما هر جا شخصیتها متوقف میشوند تا پیام سریال را توضیح دهند، اثربخشی کمتر میشود.
این به نظر مهمترین مرز موفقیت و شکست سریال است.
مشکل اصلی: «گفتن» به جای «نشان دادن».
سریال گاهی به مخاطب اعتماد نمیکند.
مثال به جای اینکه اجازه دهد ما خودمان بفهمیم:
تعصب چه بلایی سر آدمها میآورد،
گاهی شخصیتها درباره تعصب، وحدت، عشق، مذهب و
انسانیت صحبت میکنند.
در حالی که سینما و تلویزیون زمانی قدرتمندترند که:
پیام را از دل کنش بیرون بکشند.
نه اینکه کنش را متوقف کنند تا پیام بیان شود.
این موضوع در اقتباس هم اهمیت دارد؛ چون امیرجهانی گفته
از ابتدا قصد داشته متن را با جهان ذهنی خودش بازنویسی
کند و ضرورتی برای وفاداری کامل به رمان نمیدیده است.
بنابراین باید سریال را به عنوان یک اثر مستقل قضاوت کرد، نه
صرفاً نسخه تصویری کتاب.
فیلمنامه؛ جایی که بیشترین بحث وجود دارد
به نظر فیلمنامه «رویای نیمه شب» ایدهمند است اما همیشه
به اندازه ایدهاش دقیق نیست.
مشکل اصلی فیلمنامه کمبود اتفاق نیست.
اتفاقاً اتفاق زیاد است.
مشکل این است که گاهی:
اتفاق رخ میدهد، اما شخصیت به اندازه کافی تغییر نمیکند.
این تفاوت بسیار مهم است.
درام خوب باید این مسیر را داشته باشد:
اتفاق ← انتخاب ← پیامد ← تغییر
اما گاهی ساختار سریال شبیه این میشود:
اتفاق ← واکنش ← گفتوگو ← اتفاق بعدی
در حالت دوم، قصه جلو میرود، ولی شخصیتها الزاماً به همان اندازه جلو نمیروند.
مشکل دوم فیلمنامه: تکرار تعارض
این همان چیزی است که باعث شده برخی مخاطبان احساس کنند سریال در بعضی قسمتها کند است.
اما من ترجیح میدهم بگوییم:
مشکل اصلی «کندی» نیست؛ مشکل «تکرار» است.
کند بودن میتواند زیبا باشد.
یک سکانس پنج دقیقهای که در آن دو نفر فقط به هم نگاه میکنند، میتواند از ده سکانس پرحادثه تأثیرگذارتر باشد.
به شرط اینکه در آن پنج دقیقه چیزی تغییر کند.
اگر یک شخصیت امروز مخالفت کند و فردا هم تقریباً همان
مخالفت را تکرار کند، زمان سپری شده ولی درام پیشرفت نکرده است.
آیا سریال واقعاً ریتم کندی دارد؟
اینجا من تا حدی با دفاع حسن آخوندپور موافقم. او در واکنش به انتقادها تأکید کرده که ریتم را نباید صرفاً با تعداد سکانسها یا سرعت تدوین سنجید و باید تنش درونی داستان را هم دید. این حرف از نظر نظری کاملاً درست است. اما از نظر اجرایی، سؤال این است: آیا تنش درونی در همه قسمتها به اندازه کافی وجود دارد؟ پاسخ من: نه.
در قسمتهای قوی، تنش درونی واقعاً وجود دارد. در قسمتهای ضعیفتر، بیشتر منتظر اتفاق بعدی هستیم. پس من مشکل را نه «آرام بودن» بلکه نابرابری ریتم دراماتیک میدانم.
شخصیت فتاح
فتاح احتمالاً مهمترین شخصیت سریال است. چون تمام ایده مرکزی اثر روی او آزمایش میشود.
او باید از یک جوان عاشق به انسانی تبدیل شود که برای انتخاب خودش هزینه میدهد.
هرچه این مسیر را بیشتر ببینیم، شخصیت جذابتر میشود. سعید شریف هم در این نقش توانسته بخش قابل توجهی از تردید و کشمکش درونی شخصیت را منتقل کند.
اما ایراد اینجاست: گاهی احساس میکنیم شخصیت بیشتر قربانی اتفاقات است تا سازنده اتفاقات.
و این تفاوت بزرگی است.
قهرمان جذاب کسی نیست که فقط برایش اتفاق بیفتد. قهرمان باید تصمیم بگیرد و تصمیم او باید قصه را تغییر دهد.
تلما
تلما به نظرم ظرفیت بسیار بیشتری از چیزی که فیلمنامه در اختیارش گذاشته دارد.
چرا؟
چون او میتوانست فقط «معشوق فتاح» نباشد. میتوانست تبدیل شود به زنی که:
باور دارد؛ انتخاب میکند؛
مقاومت میکند؛
اشتباه میکند؛
هزینه میدهد؛
و در نهایت خودش سرنوشتش را میسازد.
هرجا تلما صاحب اراده میشود، شخصیت جذابتر میشود.
اما هرجا فقط در واکنش به رفتار دیگران قرار میگیرد، از ظرفیتش کم میشود.
آیدا ماهیانی نیز برای من یکی از انتخابهای قابل توجه سریال است و حضورش کمک کرده تلما صرفاً یک شخصیت تیپیک عاشقانه نباشد.
شخصیتهای فرعی؛ سرمایهای که هنوز کامل استفاده نشده
یکی از نکات جالب سریال، تعداد بازیگران شناخته شده آن است.
اما یک مشکل وجود دارد:
بازیگرهای خوب الزاماً به معنای شخصیتهای چندلایه نیستند.
بعضی شخصیتهای فرعی به جای اینکه انسانهایی با گذشته، انگیزه و منطق مستقل باشند، بیشتر تبدیل میشوند.
ابزار فیلمنامه برای ایجاد مانع.
این ضعف در داستانهای عاشقانه بسیار رایج است.
مثال شخصیت مخالف نباید فقط مخالف باشد.
باید بدانیم:
چرا مخالف است؟
چه چیزی را از دست میدهد؟
از چه چیزی میترسد؟
چه زخمی دارد؟
چه چیزی برایش مقدس است؟
اگر اینها را بفهمیم، حتی با یک شخصیت منفی هم ارتباط برقرار میکنیم.
شخصیتهای داستان
این بخش به نظرم نیازمند ظرافت بیشتری بوده است.
شخصیت منفی وقتی جذاب میشود که مخاطب بتواند بگوید:
«من با او مخالفم، اما منطقش را میفهمم.»
اما اگر شخصیت صرفاً نماینده «تعصب» باشد، تبدیل به نماد میشود، نه انسان.
و به نظرم سریال هرجا به این سمت میرود، بخشی از قدرت درامش را از دست میدهد.
کارگردانی حسن آخوندپور
اینجا باید امتیاز خوبی به آخوندپور داد.
چون ساختن جهان یک درام تاریخی کار سادهای نیست.
«رویای نیمه شب» باید شهری را به ما باوراند که دیگر وجود آن شکل تاریخی را ندارد.
باید:
لباسها؛
معماری؛
بازار؛
مناسبات اجتماعی؛
فضای مذهبی؛
رفتار مردم؛
و حتی نوع حضور آدمها در فضا با هم یک جهان واحد بسازند.
سریال در این زمینه قابل قبول و در بعضی لحظات موفق است.
اما هنوز به نظرم فاصله دارد با اینکه بگوییم:
«این شهر را واقعاً زندگی کردیم».
گاهی بیشتر احساس میکنیم یک دکور تاریخی را میبینیم تا
میزانسن و دوربین
اینجا یکی از نقدهای شخصی من به کارگردانی است.
در بعضی صحنهها دوربین فقط ثبتکننده اتفاق است.
در حالی که یک کارگردان خوب میتواند با:
فاصله دوربین،
جای شخصیتها،
میزانسن،
نور،
سکوت،
حرکت،
و حتی خارج کردن یک شخصیت از قاب
به ما بگوید چه اتفاقی در درون آدمها میگذرد.
«رویای نیمه شب» در این زمینه گاهی محافظهکارانه عمل میکند.
یعنی به جای اینکه موقعیت را تفسیر بصری کند، آن را بیشتر ثبت میکند.
طراحی صحنه و لباس
این بخش را میتوان از نقاط قوت تولید دانست.
اما باز هم همان مشکل وجود دارد:
ظاهر تاریخی با زیست تاریخی فرق دارد.
برای باورپذیری یک جهان تاریخی فقط لباس و دکور کافی نیست.
باید احساس کنیم:
این آدمها در این جامعه زندگی میکنند.
بازار باید اقتصاد داشته باشد.
خانه باید طبقه اجتماعی صاحبش را نشان دهد.
لباس باید وضعیت اجتماعی را نشان دهد.
رفتار مردم باید متعلق به همان دوره باشد.
اگر این جزئیات بیشتر میشد، سریال بسیار غنیتر میشد.
دیالوگها
یکی از بخشهایی که من بیشترین فاصله را میان «پتانسیل» و «نتیجه» میبینم، دیالوگهاست.
دیالوگ تاریخی الزاماً نباید ثقیل یا قدیمی باشد.
اما باید هویت جهان داستان را داشته باشد.
گاهی در «رویای نیمه شب» احساس میکنیم آدمهای امروز را با لباس تاریخی میبینیم که درباره مسائل امروز حرف میزند.
این موضوع باعث میشود جهان تاریخی کمی مصنوعی شود.
موسیقی و احساس
در یک عاشقانه تاریخی، موسیقی وظیفه بسیار مهمی دارد.
باید همزمان:
عشق، تاریخ، مذهب و خطر
را منتقل کند.
در «رویای نیمه شب» موسیقی در ایجاد فضای احساسی موفق است، اما در بعضی لحظات احساس میشود موسیقی میخواهد احساسی را که خود صحنه هنوز به اندازه کافی نساخته، به مخاطب تحمیل کند.
یعنی:
موسیقی گاهی احساس را توضیح میدهد.
در حالی که بهترین موسیقی وقتی وارد میشود که صحنه خودش احساس را ساخته باشد.
اقتباس؛ آیا سریال به رمان خیانت کرده؟
به نظر نه.
چون اساساً قرار نبوده یک بازسازی مو به موی رمان باشد.
خود نویسنده هم صراحتاً از «اقتباس آزاد» و بازآفرینی داستان با نگاه شخصی سخن گفته است.
بنابراین من سریال را باید به عنوان:
برداشت تصویری مستقل از جهان «رویای نیمه شب»
قضاوت کنم.
و از این زاویه، اقتباس قابل دفاع است.
ولی یک مسئله باقی میماند:
آیا نسخه سریالی از نظر دراماتیک از رمان قویتر شده؟
به نظرم هنوز نمیتوان چنین ادعایی کرد.
مهمترین تفاوت رمان و سریال
رمان میتواند وارد ذهن آدمها شود.
میتواند افکار و احساسات آنها را توضیح دهد.
اما تلویزیون باید اینها را به کنش تبدیل کند.
به نظرم بخشی از مشکلات سریال دقیقاً از همین تبدیل نشدن کامل «درون» به «عمل» میآید.
شخصیت ممکن است چیزی را احساس کند، اما وقتی این احساس به تصمیم و رفتار تبدیل نشود، درام ضعیف میشود.
پیام مذهبی سریال
این بخش را باید منصفانه دید.
پیام اصلی اثر ظاهراً این نیست که:
شیعه یا سنی بر دیگری پیروز شود.
بلکه:
تعصب نباید انسان را از انسانیت دور کند.
و این پیام به نظرم ارزشمند است.
اما یک خطر همیشه وجود دارد:
شعارزدگی.
هرچه سریال بیشتر نشان دهد که انسانها میتوانند با وجود تفاوتها کنار هم زندگی کنند، بهتر است.
هرچه بیشتر درباره این موضوع صحبت کند، خطر شعار بیشتر میشود.
یک تناقض جالب در سریال
به نظر «رویای نیمه شب» خودش گرفتار همان چیزی میشود که دربارهاش حرف میزند.
سریال میگوید:
انسان نباید در قالبهای از پیش تعیین شده قرار بگیرد.
اما گاهی خودش شخصیتها را در قالبهای نسبتاً مشخص قرار میدهد.
یکی نماینده عشق است.
یکی نماینده تعصب.
یکی نماینده قدرت.
یکی نماینده ایمان.
در حالی که انسان واقعی ترکیبی از همه اینهاست.
اگر شخصیتهای پیچیدهتر بودند، پیام سریال هم قدرتمندتر میشد.
بزرگترین فرصت ازدسترفته
به نظر من بزرگترین فرصت ازدسترفته سریال این است:
میتوانست درباره «عشق» کمتر و درباره «انتخاب» بیشتر باشد.
عشق خودش جذاب است.
اما چیزی که داستان را ماندگار میکند، انتخاب آدمهاست.
فتاح چه چیزی را انتخاب میکند؟
تلما چه چیزی را از دست میدهد؟
خانوادهها چه زمانی تغییر میکنند؟
تعصب چگونه در انسان ساخته میشود؟
آیا آدم متعصب ذاتاً آدم بدی است یا خودش محصول یک سیستم فکری است؟
اگر سریال بیشتر وارد این پرسشها میشد، از یک عاشقانه تاریخی خوب تبدیل میشد به یک درام انسانی ماندگارتر.
پس مشکل سریال چیست؟
نه قصه.
نه بازیگران.
نه تولید.
نه ایده.
مشکل اصلی این است:
فیلمنامه و اجرا همیشه به اندازه ظرفیت ایده مرکزی عمیق نیستند.
به همین دلیل گاهی با خودمان میگوییم:
«چه قصه خوبی!»
اما چند دقیقه بعد:
«کاش این صحنه بهتر نوشته یا کارگردانی میشد.»
و مهمترین نقطه قوت چیست؟
برعکس:
هسته انسانی داستان.
دو انسان که جامعه میخواهد به جای آنها تصمیم بگیرد.
این هسته میتواند مخاطب امروز را هم درگیر کند؛ حتی اگر مخاطب هیچ علاقهای به تاریخ یا موضوعات مذهبی نداشته باشد.
چون مسئله اصلی در نهایت این است:
آیا من حق دارم خودم انتخاب کنم؟
و این سؤال همیشه معاصر است.
آیا «رویای نیمه شب» سریال موفقی است؟ ۲۰.
اگر موفقیت را این بدانیم که:
آیا توانسته یک قصه جذاب، قابل تماشا و دارای مضمون مشخص بسازد؟
بله.
اگر بپرسیم:
آیا به یک اثر تاریخی ـ عاشقانه کاملاً پخته و ماندگار تبدیل شده؟
هنوز نه.
و اگر بپرسیم:
آیا ظرفیت تبدیل شدن به چنین اثری را دارد؟
قطعاً بله.
جمع بندی نهایی من
«رویای نیمه شب» را من یک شکست هنری نمیدانم؛ برعکس، اثری است که به خاطر ایده و جهان داستانیاش ارزش بحث و توجه دارد.
اما آن را هم شاهکار تلویزیونی نمیدانم.
این سریال در بهترین لحظاتش:
یک عاشقانه انسانی، اخلاقی و تاریخی است.
و در ضعیفترین لحظاتش:
یک داستان تاریخی است که بیش از حد درباره پیام خودش توضیح میدهد.
مشکل اصلی سریال این نیست که حرفی برای گفتن ندارد؛ اتفاقاً حرف زیادی برای گفتن دارد.
مشکل این است که گاهی به جای اینکه اجازه دهد مخاطب آن حرف را کشف کند، آن را برای مخاطب بیان میکند.
و این همان چیزی است که فاصله میان یک سریال خوب و یک اثر ماندگار را ایجاد میکند.
اگر بخواهم امتیاز نهایی خودم را بدهم:
ایده: ۸.۵/۱۰
فیلمنامه: ۶.۵/۱۰
شخصیتپردازی: ۶.۵/۱۰
کارگردانی: ۷/۱۰
بازیگری: ۷.۵/۱۰
فضاسازی تاریخی: ۷.۵/۱۰
دیالوگ: ۶/۱۰
مضمون و پیام: ۸/۱۰
اقتباس: ۷/۱۰
تأثیرگذاری: ۷/۱۰
نمره نهایی من: ۷ از ۱۰
اما اگر یک جمله بخواهم برای نقد نهایی بنویسم:
«رویای نیمه شب» قصهای بزرگتر از اجرای خودش دارد؛ اثری شریف و قابل احترام که در تلاش برای روایت عشق، ایمان و مدارا، گاهی میان درام و شعار، و میان جهان تاریخی و نگاه امروزی، تعادلش را از دست میدهد؛ اما همچنان به واسطه هسته انسانی و مضمون وحدتطلبانهاش، اثری دیدنی و قابل تأمل باقی میماند.
عباس دلدار