رویایی میان تعصب و تاریخ

«رویای نیمه شب» برای من فقط روایت یک عشق در میان اختلافات مذهبی نیست؛ قصه‌ی آدم‌هایی است که باید میان دینی که به آن باور دارند و چیزی که قلبشان می‌خواهد، انتخاب کنند؛ در دوره‌ای که گاهی فاصله‌ی میان عقیده و تعصب، به اندازه‌ی یک شمشیر باریک است. یکی از مهم‌ترین نقاط قوت سریال برای من، فضاسازی تاریخی آن است. گریم، لباس‌ها، طراحی صحنه و لوکیشن‌ها فقط جنبه‌ی تزئینی ندارند، بلکه در ساختن فضای داستان نقش مهمی ایفا می‌کنند. وقتی یک سریال تاریخی ساخته می‌شود، مخاطب باید بتواند برای مدتی فضای امروز را فراموش کند و خودش را در زمانه‌ی داستان تصور کند و «رویای نیمه شب» در این بخش توانسته تا حد زیادی چنین حسی ایجاد کند. طراحی لباس‌ها به شخصیت‌ها هویت می‌دهد و تفاوت جایگاه و سبک زندگی آدم‌ها در آن دوره را بهتر نشان می‌دهد. در کنار آن، کارگردانی و بازی بازیگران باعث شده‌اند این فضای تاریخی باورپذیرتر شود.

به نظر می‌رسد نقدی که بر کارگردانی سریال وارد است این است که در بعضی صحنه‌ها بیش از حد به دیالوگ و توضیح مستقیم تکیه می‌شود، در حالی که خیلی از چیزهای دیگری است که می‌توانست احساس را بهتر منتقل کند. به نظر وقتی یک نگاه یا یک مکث بتواند چیزی را بگیرد که چند جمله نمی‌توانند، آن صحنه تأثیر بیشتری می‌گذارد. این موضوع را به‌خصوص در بازی روزبه حضوری در نقش سوبیتای می‌توان دید؛ جایی که گاهی احساسات چهره و نگاه او بیشتر از ده‌ها دیالوگ حرف می‌زنند. گاهی هم قاب‌بندی و ریتم صحنه با فضای داستان هماهنگ نیست و همین باعث می‌شود تأثیر بعضی لحظات کمتر شود. از طرفی، بعضی اتفاق‌ها خیلی ناگهانی آشکار می‌شوند و پیش‌زمینه‌سازی کافی برایشان وجود ندارد؛ انگار یک‌دفعه همه‌چیز مشخص می‌شود. به نظر اگر با نشانه‌های کوچک و پرداخت تدریجی زمینه‌ی این اتفاق‌ها ساخته شود، روند داستان طبیعی‌تر و باورپذیرتر خواهد بود.

اما «رویای نیمه شب» فقط به یک رابطه‌ی عاشقانه نمی‌پردازد. پرداختن به مهدویت، شیوه‌های حفظ و انتقال روایت‌ها و احادیث در آن دوره، یکی از بخش‌هایی است که برای من ارزشمند بوده. دوره‌ای پر از جنگ، خونریزی و آشفتگی که در آن حفظ و روایت و رساندن آن به نسل‌های بعد، خودش می‌توانست نوعی مبارزه باشد. حضور شخصیت‌هایی مانند علامه حلی و ابوراجع نیز به این بخش عمق بیشتری داده است.

موضوع امام زمان (عج) هم به نظرم بسیار جذاب است. چیزی که بسیار دوست داشتم، این بود که همیشه لازم نیست حضور ایشان مستقیم و واضح نشان داده شود. بعضی اتفاق‌ها طوری طراحی شده‌اند که مخاطب خودش ارتباط میان آنها را پیدا کند. صحنه‌ی نجات فتاح در آب برای من بسیار جذاب بود؛ اتفاقی که می‌تواند حضور و حمایت پنهان امام حاضر را تداعی کند، بدون اینکه لازم باشد شخصی در سریال به جای ایشان نقش ایفا کند یا همه‌چیز با دیالوگ توضیح داده شود. به نظر می‌رسد مهم‌ترین شیوه، غیرمستقیم بودن است که تأثیر چنین مفهومی را بیشتر می‌کند. از طرفی، سریال این سؤال را هم ایجاد می‌کند که آدم‌ها با وجود تفاوت عقیده، خانواده، گذشته و شرایط زندگی‌شان، چگونه تصمیم می‌گیرند. همین تفاوت‌ها باعث می‌شود شخصیت‌ها فقط به خوب و بد تقسیم نشوند و هر کدام انگیزه و دنیای خودشان را داشته باشند.

در مجموع، یکی از مهم‌ترین نقاط قوت «رویای نیمه شب» برای من بازی بازیگران و رابطه‌ی میان شخصیت‌هاست. غیر قابل پیش‌بینی بودن فیلمنامه و تصمیمات شخصیت‌ها هم باعث شده روند داستان جذاب‌تر شود و تقریباً هیچ کدام از شخصیت‌ها صرفاً یک تیپ تاریخی نباشند.

در میان شخصیت‌ها، سوبیتای برای من یکی از جالب‌ترین و متفاوت‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌هاست؛ نه فقط به خاطر روحیه‌ی جنگندگی‌اش، بلکه به خاطر تضادهایی که در شخصیت‌ش وجود دارد. سوبیتای سرداری قدرتمند، جدی، باصلابت و جنگجوست که در میدان نبرد هیبت و اقتدار خاص خودش را دارد، اما وقتی پای عشق‌هایش به میان می‌آید، چهره‌ی دیگری از او دیده می‌شود؛ چهره‌ای آسیب‌پذیر، مظلوم و عمیقاً احساسی. کسی که برای عشق حاضر است از عقیده‌اش بگذرد و ناراحتی معشوق را تحمل کند. چیزی که در شخصیت او برایم جالب‌تر است، این است که با وجود خشونت و جایگاهی که دارد، برای خودش مرزهایی قائل است. اینکه زن و بچه نمی‌کشد و حتی در شرایطی که می‌تواند بی‌رحمانه رفتار کند، حد و مرزی برای اعمال قدرتش دارد، باعث می‌شود سوبیتای فقط یک سردار خشن نباشد. همین تضاد میان قدرت، اخلاق شخصی و احساسات، شخصیت او را برای من چندلایه‌تر و جذاب‌تر کرده است. بازی روزبه جماری در نقش سوبیتای، به نظر من یکی از درخشان‌ترین بازی‌های بازیگری سریال است. او فقط نقش را بازی نمی‌کند؛ به نظر واقعاً آن را زندگی می‌کند. نگاه، حالت چهره، مکث‌ها، حرکات بدن، لحن و حتی سکوت‌های او، همگی در ساختن شخصیت نقش دارند. یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت روزبه جماری این است که توانسته قدرت و صلابت یک سردار را با لطافت و آسیب‌پذیری یک انسان عاشق ترکیب کند. نگاه او می‌تواند در یک لحظه اقتدار داشته باشد و در لحظه‌ای دیگر، دلبستگی، تردید یا آسیب‌پذیری شخصیت را منتقل کند. به نظر حضور او در نقش سوبیتای واقعاً قابل تحسین است؛ مخصوصاً در صحنه‌هایی که قرار نیست احساسات با دیالوگ توضیح داده شوند. او از آن بازیگرهایی است که حتی در سکوت هم حضور دارد.

فتاح هم از شخصیت‌هایی است که عشق به تلما تا اینجا برای من کاملاً ملموس بوده؛ اما با اتفاقاتی که انگار بینشان و یا همان افتاده، احساس می‌کند فقط از او استفاده شده. تلما هنوز احساساتش نسبت به فتاح را کاملاً آشکار نکرده است. همین موضوع باعث شده رابطه‌ی این شخصیت‌ها برای من قابل پیش‌بینی نباشد. تلما دختری است که عقیده و هویت خودش را دارد و تصمیم‌هایش فقط بر اساس احساساتش شکل نمی‌گیرند. بنابراین رابطه‌ی او و فتاح تنها یک عشق ساده نیست؛ عشق در کنار اعتقاد و هویت قرار گرفته و همین مسئله می‌تواند مسیر این رابطه را پیچیده‌تر کند.

بازی سعید شریف در نقش فتاح را دوست داشتم. ظاهر او، به‌خصوص موهای بلند و چشم‌های رنگی، با تصویری که سریال از شخصیت ساخته هماهنگ است؛ هر چند در بعضی بخش‌ها کوتاهی موی او برای من کمی امروزی به نظر می‌رسد و از هماهنگی ظاهری با فضای تاریخی کم می‌کند.

یکی از صحنه‌هایی که بیشتر از همه در ذهنم مانده، مربوط به هیام و حمید است. این صحنه فقط یک سکانس اکشن نبود؛ بلکه بخشی از شخصیت هیام را آشکار کرد. در آنجا می‌بینیم که حتی یک دختر جنگجو و قدرتمند هم می‌تواند در برابر احساسات خودش آسیب‌پذیر شود و احساساتش روی تصمیم‌ها و رفتارش تأثیر بگذارد. همین ترکیب قدرت و احساس، هیام را از یک شخصیت کلیشه‌ای دور می‌کند.

بازی بهاره افشاری در نقش هیام برای من واقعاً یکی از نقاط قوت بزرگ سریال است. او توانسته هیام را فقط به یک دختر جنگجو محدود نکند و لایه‌های مختلف شخصیتش را نشان دهد؛ از زیرکی و غرور گرفته تا خشم، کینه، تردید و لحظات آسیب‌پذیری. چیزی که در بازی او بیشتر از همه برایم جذاب است، قدرت انتقال احساسات از طریق چشم‌ها و چهره است. گاهی یک نگاه می‌تواند کینه و نفرت را منتقل کند و چند لحظه بعد، همان چهره لذت یا خوشحالی را نشان دهد. این کنترل روی میمیک و احساسات باعث شده هیام شخصیتی زنده و چندلایه به نظر برسد. بهاره افشاری در این نقش حضور بسیار پررنگی دارد و به نظرم یکی از بازی‌هایی را ارائه داده که باعث شده شخصیت هیام برای من باورپذیرتر و جذاب‌تر شود.

نقش صوفیا با بازی خانم آلوژ برای من یکی از استثناهای بخش بازیگری است. به نظرم انتخاب بازیگری که با نقش هماهنگ‌تر باشد می‌توانست تناسب بیشتری با این نقش ایجاد کند و نتیجه‌ی طبیعی‌تری به وجود بیاورد. صدای دوبله‌ریزی برای من بیش از حد آشنا بود و گاهی هماهنگ نبودن صدا با حرکت لب‌ها، از باورپذیری صحنه کم می‌کرد. شخصاً ترجیح می‌دادم هماهنگی بیشتری میان بازی، صدا و حرکت لب‌ها وجود داشته باشد.

در مورد نقش شاه هم احساس می‌کنم انتخاب بازیگر می‌توانست متفاوت باشد. به نظرم برای چنین شخصیتی، بازیگری با حضور کاریزماتیک‌تر، فیزیک مناسب‌تر و صدایی گیراتر و قد بلندتر و هیبت بزرگ‌تر (کسی شبیه روزبه حضاری اما با سن بیشتر) می‌توانست ابهت و جذابیت بیشتری به نقش بدهد. حسن معجونی صدای خاص و شناخته‌شده‌ای دارد و شاید همین ویژگی، اگر در قالب شخصیت شاه بهتر می‌نشست، می‌توانست به نقش جذابیت متفاوتی بدهد؛ اما برای من آن جدیت و ابهتی که از این شخصیت انتظار داشتم، به اندازه‌ی کافی شکل نگرفت.

این نقد بیشتر مربوط به انتخاب و تناسب بازیگر با شخصیت است و نه صرفاً توانایی بازیگری حسن معجونی.

در مقابل، بازی نادر سلیمانی در نقش میکائیل را بسیار دوست داشتم. چیزی که برای من جالب‌تر است این است که نادر سلیمانی را بیشتر با نقش‌های کمدی می‌شناسیم، اما در اینجا توانسته از آن فضای کمدی فاصله بگیرد و یک شخصیت جدی و باورپذیر را به خوبی اجرا کند. به نظرم همین توانایی در تغییر جنس بازی، خودش نقطه‌ی قوت بزرگی است و انتخاب او برای نقش میکائیل بسیار موفق بوده. از نظر من، این نقش واقعاً نیازی به تغییر ندارد.

ماتیکان هم برای من شخصیت جذابی است، مخصوصاً به خاطر تضادش با سوبیتای. او تقریباً در جایگاه مقابل سوبیتای قرار می‌گیرد؛ هم از نظر نگاهش به رسیدن به قدرت و هم از نظر عقاید و تصمیم‌هایی که می‌گیرد. همین تفاوت باعث شده رابطه‌ی دو برادر فقط یک رابطه‌ی خانوادگی ساده نباشد. با اینکه در نهایت برادری میانشان وجود دارد و برای یکدیگر اهمیت قائل‌اند، تفاوت عمیق دیدگاه‌هایشان باعث شده مسیر هرکدام متفاوت باشد. به نظرم همین تضاد، ماتیکان را به شخصیتی تبدیل کرده که نمی‌توان به‌سادگی از کنار رفتارها و تصمیم‌هایش گذشت.

یکی از نقاط قوت انتخاب موسیقی‌ها و سازهای هماهنگ با آن تاریخ است که اتفاقات را منسجم‌تر به نمایش می‌گذارد و تیم عالی فضای مجازی که بسیار ایده‌ و فیلتر پوستر‌ها زیبا و جذاب و خیره‌کننده است.

اگر بخواهم یک ضعف مشخص برای فیلمنامه انتخاب کنم، دیالوگ‌ها هستند. بعضی دیالوگ‌ها بسیار خوب و متناسب با فضای تاریخی‌اند، اما بعضی دیگر امروزی به نظر می‌رسند. حتی در بعضی صحنه‌ها احساس می‌کنم اصلاً نیازی به دیالوگ نیست و یک نگاه، مکث یا حالت چهره می‌تواند حرف دل شخصیت را بهتر منتقل کند. این نوسان در لحن دیالوگ‌ها گاهی از یکدستی فضای تاریخی سریال کم می‌کند. در عین حال، غیرقابل پیش‌بینی بودن بعضی اتفاق‌ها را دوست دارم. اینکه در ابتدای داستان چیزی نشان داده شود و بعدتر معنای آن مشخص شود، برای من جذاب است. ماجرای همام و محمود در ابتدای سریال، زمانی که زندانی بودند، از همین موارد است و احساس می‌کنم می‌تواند در ادامه‌ی داستان اهمیت بیشتری پیدا کند.

در مجموع، سریال نقطه‌ضعف‌های جدی و پرشماری برای من ندارد. نقاط قوت بازیگری، فضاسازی، شخصیت‌پردازی و کشش داستان تا حد زیادی ضعف‌های اندک آن را جبران می‌کنند. اتفاقات بی‌دلیل کش داده نمی‌شوند و شخصیت‌ها تا اینجا برای من باورپذیر بوده‌اند. اما شاید مهم‌ترین چیزی که «رویای نیمه‌شب» برای من دارد، قرار دادن عشق در دل تاریخ و تعصب مذهبی است؛ تاریخی که فقط مجموعه‌ای از لباس‌ها، قصرها و شمشیرها نیست. تاریخی که در آن جنگ، اختلاف، نابودی کتاب‌ها و دشواری انتقال روایت‌ها وجود داشته و با این حال، بخشی از باورها و روایت‌ها به نسل‌های بعد رسیده‌اند.

در نهایت، چیزی که برای من جذاب است این است که شخصیت‌ها مجبورند میان چیزهایی که به آن‌ها باور دارند و چیزهایی که احساس می‌کنند، انتخاب کنند؛ میان عشق و عقیده، قدرت و احساس، گذشته و آینده‌شان. شاید همین تضادهاست که باعث شده «رویای نیمه‌شب» برای من فقط یک سریال تاریخی یا عاشقانه نباشد؛ بلکه داستان آدم‌هایی باشد که در میان تاریخ، تعصب و احساس، باید جای خودشان را پیدا کنند. به نظر من سریال وقتی بهترین خودش را نشان می‌دهد که این انتخاب‌ها را به جای توضیح دادن، در رفتار شخصیت‌ها نشان می‌دهد؛ جایی که سوبیتای با آن ظاهر خشن، احساساتش را در سکوت نشان می‌دهد؛ جایی که هیام ظلم را می‌بیند اما به خاطر تعهد به پدرش سکوت می‌کند؛ جایی که فتاح و تلمل میان عشق و اعتقادشان می‌مانند و جایی که ماتیکان برای به قدرت رسیدن از مرزهایی عبور می‌کند که سوبیتای هنوز نمی‌تواند از آن‌ها عبور کند. و شاید همین‌جا «رویای نیمه‌شب» از یک داستان تاریخی ساده فاصله می‌گیرد؛ چون در نهایت، مسئله فقط این نیست که چه کسی پیروز می‌شود یا چه اتفاقی در تاریخ رخ می‌دهد. مسئله این است که آدم‌ها وقتی میان باور، احساس، خانواده و قدرت قرار می‌گیرند، چه انتخابی می‌کنند.

ملیکا کوهستانی