به نام خداوندِ امکان، که هر لحظه را به حضور بدل میکند
نقدی بر فیلم « دختر پریخانوم »
خانهای که بیدار نمیشود !
نویسنده : عرفان گرگین
نقد شایسته تقدیر در سومین دوره جایزه نقد
پس از تجربههای شخصیتر علیرضا معتمدی در «رضا» و «چرا گریه نمیکنی؟»، او در جشنواره امسال با «دختر پریخانوم» باز هم به جهان آشنای خود بازمیگردد؛ جهانی که در آن مردی تنها، با ذهنی پر از گفتوگو، در نسبت با عشق، سنت، فقدان و نوعی طنز تلخِ درونی زیست میکند. اما این بار موقعیت مرکزی، خانهای است که در آن مادری سالهاست در کما به سر میبرد و پسری که زندگیاش را وقف نگهداشتن این تعلیق کرده است. فیلم با یک اعلام فانتزی آغاز میشود؛ از همان تایپوگرافی ابتدایی میفهمیم قرار نیست با واقعگرایی اجتماعی مواجه باشیم، بلکه با خیالی روبهرو هستیم که میخواهد جهان را به شیوه خود بسازد. پرسش اینجاست: این خیال چه میسازد و ما را تا کجا با خود میبرد؟
خانه در این فیلم فقط یک لوکیشن نیست؛ مسئله است. خانهای قدیمی، نیازمند تعمیر، نیمهفرسوده، که استودیوی ضبط صدا در دل آن ساخته شده. پسر کارش را به خانه آورده تا کنار مادر بماند. پرستار میآید و میرود. کرونا جهان بیرون را به تعلیق کشیده و این انزوا را طبیعی جلوه میدهد. اما آیا ما در این خانه میمانیم؟ آیا این ماندن، انتخابی درونی است یا صرفاً محصول جبر بیرونیِ همهگیری؟
فیلم تلاش میکند خانه را بهمثابه زیستگاهِ انتظار نشان دهد؛ جایی که امید به بیداری مادر مثل نخی نازک کشیده شده. اما تعادل روایی میان عناصر برقرار نمیشود. بدن مادر، با موهای سفید بلند و چشمان بسته، بیشتر به شیئی ساکن میماند تا حضوری که زمان را متراکم کند. پسر هر روز صبح میگوید «سلام مامان قشنگم»، اما این خطاب، رابطه نمیسازد. مکثی در دوربین، کشآمدن زمان، تداوم صداهای تنفس، یا تغییری تدریجی در وضعیت بدن میتوانست ما را به این حضور نزدیک کند. در عوض، تمرکز به سمت استودیوی کار میرود؛ به خلق صداها، افکتها، زجهها و خلاقیتی که برای تولید صوت به کار میرود. ما جذب زیبایی این فرآیند میشویم و ناخودآگاه از مادر فاصله میگیریم.
اینجاست که دو مسیر موازی شکل میگیرد: مسیر روزمرگی خلاقانه پسر در استودیو، و مسیر انتظار بیحرکت مادر. این دو کنار هماند، اما در هم تنیده نمیشوند. صدا میتوانست پلی باشد میان گذشته و اکنون؛ تلاشی برای احضار حافظه و بیدار کردن تنِ خاموش. اما این امکان نیمهکاره میماند. صداها بیشتر کارکرد حرفهای دارند تا دراماتیک؛ آنها شکست نمیخورند، پسر را فرسوده نمیکنند، تغییرش نمیدهند. بنابراین خانه به فضایی استودیویی بدل میشود، نه به بستر سوگ و امید.
کرونا، با وسواسهای بهداشتی، ماسکزدن، الکل و ضدعفونی، موقعیتهای کمیک میسازد. در این لحظات فیلم زنده میشود. شوخی با عشق، با خوردن گوشت و گوسفند و با تاریخ ، همان جهان معتمدی را احضار میکند که در آثار پیشینش دیدهایم؛ جهانی نقادانه، شوخ و در عین حال اندیشناک. این صحنهها کنش دارند، تضاد دارند، ریتم دارند. ما میخندیم و درگیر میشویم. اما این انرژی به محور مادر تزریق نمیشود. طنز و انتظار به هم نمیرسند؛ فقط از کنار هم عبور میکنند.
فیلم با پادکستی آغاز میشود که پسر درباره رابطهاش با مادر میسازد، اما این خط روایی رها میشود. گویی خود فیلم هم از فاصلهای به این رابطه نگاه میکند. اگر قرار است خانه استعارهای از ( شاید) وطنی بیمار باشد که نیاز به معجزه دارد، این استعاره باید در بافت روایت تنیده شود، نه آنکه صرفاً در ذهن مخاطب شکل بگیرد. اکنون، خانه بیش از آنکه زخمخورده و محتاج ترمیم باشد، صرفاً پسزمینهای برای خلاقیتهای استودیویی است.
ورود فرشته در پرده سوم، فیلم را به قلمرو فانتزی آشکار میبرد. زنی که پس ملاقات پسر در دوران کودکی، بازگشته و حالا میتواند آرزویش را در چهل سالگی برآورده کند. اما این مداخله بیرونی، مسیر رشد درونی را قطع میکند. اگر فرشته نبود، فیلم ناچار بود یکی از راههای دشوارتر را طی کند: پذیرش فقدان، فروپاشی امید، یا تغییری واقعی در پسر. معجزه، گره را میبُرد، نه آنکه باز کند. پرسش «که چه؟» پس از بیداری مادر بیپاسخ میماند. چه چیزی در ما دگرگون شده؟ چه نسبتی با عشق و انتظار یافتهایم؟ فیلم پایان مییابد، اما تجربهای متراکم در ما رسوب نکرده است.
با این حال، نمیتوان از جسارت اثر گذشت. «دختر پریخانوم» در بدنهای که اغلب به فرمولهای آشنا تکیه دارد، راهی متفاوت میرود. فانتزی را وارد فضای روزمره میکند، کرونا را به ماده طنز بدل میسازد، و به سنت و تاریخ طعنه میزند. مشکل نه در نیت، بلکه در نسبتسازی است. عناصر پرشمار فیلم مثل خانه، مادر، استودیو، کرونا، عشق کودکی، فرشته در کنار هماند، اما به یکدیگر نیرو نمیدهند.
پرسش مرکزی همچنان باقی است: چگونه در خانه میمانیم؟ اگر ماندن صرفاً تکرار روزمرگی باشد، اگر عشق فقط به جمله «من فقط میخواهم مادرم زنده باشد» تقلیل یابد، خانه به تعلیق بدل میشود، نه به تجربه. ماندن زمانی معنا پیدا میکند که ما نیز در آن سهیم شویم؛ وقتی بدن مادر از شیء به حضور بدل شود، وقتی صداها زخمی بر زمان بگذارند، وقتی انتظار ما را تغییر دهد.
«دختر پریخانوم» فیلمی شخصی است؛ بیش از آنکه مخاطب را مرکز قرار دهد، جهان ذهنی خالقش را پیش میگذارد. همین شخصیبودن، هم نقطه قوت است و هم محدودیت. در لحظات طنز و نقد، فیلم سرپا و زنده است؛ در محور سوگ و فرشته و آرزوها و شهر فراموش شدهی خالی، به تعلیقی بیتنش میرسد. شاید اگر خیال، بهجای آنکه ابزار پایانبندی باشد، به فرآیندی برای کشف ناآشناییهای زیستن بدل میشد، خانه نیز بیدار میشد.
عنوان این یادداشت را میتوان چنین خواند: خانهای که بیدار نمیشود. نه به این معنا که فیلم شکست خورده، بلکه به این معنا که امکان بیداری را پیش چشم ما میگذارد، اما آن را تا انتها طی نمیکند. ما از خانه عبور میکنیم، لبخند میزنیم، تأملی میکنیم، اما در آن نمیمانیم. و شاید پرسش مهمتر همین باشد: آیا سینما میتواند ما را وادارد در خانهای بمانیم که هنوز بیدار نشده است؟