«رویای نیمه‌شب»؛ وقتی آدم‌ها بین دل و باورشان گیر می‌کنند.

به نظرم اولین چیزی که «رویای نیمه‌شب» را از یک سریال تاریخی معمولی جدا می‌کند، این است که فقط نمی‌خواهد یک قصه عاشقانه را در گذشته تعریف کند. فضای داستان در حله شکل گرفته و عشق، مذهب، قدرت و اعتقاد مدام روی تصمیم شخصیت‌ها اثر می‌گذارند. از طرفی موضوع امام زمان(عج) و نشانه‌های حضور ایشان، یک لایه معنوی به داستان اضافه کرده که باعث شده قصه فقط به رابطه چند شخصیت محدود نشود.

چیزی که من بیشتر از همه در شخصیت‌پردازی سریال دوست داشتم، همین خاکستری بودن آدم‌هاست. تقریباً هیچ‌کس کاملاً خوب یا کاملاً بد نیست و خیلی از رفتارها از یک تضاد درونی می‌آیند. به نظرم این موضوع در سوبیتای بیشتر از همه دیده می‌شود.

سوبیتای در ظاهر آدمی خشن، جدی و قدرتمند است، اما بازی روزبه حصاری باعث شده این خشونت تمام شخصیتش نباشد. چیزی که برای من در بازی او قابل توجه بود، استفاده از نگاه و سکوت برای نشان دادن احساسات بود. سوبیتای خیلی وقت‌ها چیزی نمی‌گوید، ولی از صورتش می‌شود فهمید چه چیزی درونش می‌گذرد. همین تضاد، شخصیتش را از یک فرمانده خشن معمولی جدا می‌کند.

به نظرم یکی از نقاط قوت سوبیتای همین مرزی است که برای خودش بین قدرت و انسانیت نگه داشته. او با اینکه در دنیایی خشن زندگی می‌کند، نسبت به زن‌کشی و بچه‌کشی موضع دارد و از مرگ آدم‌ها به‌راحتی نمی‌گذرد. این ویژگی باعث می‌شود مخاطب بتواند با وجود رفتارهای خشنش، هنوز بخشی از انسانیت او را ببیند.

از طرف دیگر، عشق سوبیتای به هیام نشان می‌دهد این شخصیت چقدر آسیب‌پذیر است. به نظر اینجا بازی روزبه بیشتر از هرچیزی روی احساسات کنترل‌شده کار می‌کند؛ اشک، مکث، نگاه و سکوت. این انتخاب برای شخصیت سوبیتای جواب داده، چون اگر این احساسات با دیالوگ‌های زیاد توضیح داده می‌شد، شاید اثرش کمتر بود.

البته همین شخصیت جایی وارد تناقض می‌شود. سوبیتای از بی‌رحمی برادرش ناراحت می‌شود، اما همیشه مقابل او نمی‌ایستد. وقتی ماتیکان از مرزهای اخلاقی عبور می‌کند، سوبیتای نمی‌تواند به‌راحتی برادرش را کنار بگذارد. اینجا به نظرم فیلمنامه یک سوال مهم درباره وفاداری خانوادگی ایجاد می‌کند: آدم تا کجا می‌تواند به کسی که دوستش دارد وفادار بماند، وقتی رفتار او را قبول ندارد؟

ماتیکان از این نظر نقطه مقابل سوبیتای است. او بیشتر از اینکه درگیر احساس و تردید باشد، دنبال قدرت است و برای رسیدن به آن مرزهای اخلاقی کمتری دارد. اما نکته مثبت شخصیت‌پردازی او این است که حتی او هم فقط یک «آدم بد» نیست. علاقه‌اش به برادرش واقعی است و همین علاقه انگیزه خیلی از کارهایش می‌شود. مشکل اینجاست که برای رسیدن سوبیتای به قدرت حاضر است حتی جان یک کودک را هم قربانی کند. همین‌جا شخصیت ماتیکان از یک آدم جاه‌طلب به شخصیتی تبدیل می‌شود که نشان می‌دهد قدرت وقتی از انسانیت جدا شود، چقدر می‌تواند خطرناک باشد.

رابطه این دو برادر به نظر یکی از بخش‌های خوب سریال است، چون تضادشان فقط در رفتار نیست؛ نگاهشان به زندگی متفاوت است. یکی هنوز برای بعضی مرزها ارزش قائل است و دیگری برای رسیدن به هدف، خیلی راحت‌تر از آنها عبور می‌کند. در عین حال، علاقه‌ای که بینشان وجود دارد باعث شده این رابطه ساده و قابل پیش‌بینی نباشد.

هیام هم شخصیت مهم دیگری است که به نظرم بیشتر از یک شخصیت عاشقانه ظرفیت دارد. او جسور و باهوش است، اما وفاداری‌اش به پدر باعث می‌شود در موقعیت‌هایی که از نظر اخلاقی با آنچه می‌بیند مشکل دارد، سکوت کند. این بخش از شخصیت‌اش برای من جالب است، چون سریال او را قهرمانی نشان نمی‌دهد که همیشه تصمیم درست می‌گیرد. او هم مثل بقیه درگیر انتخاب است و گاهی چیزی را می‌بیند که قبولش ندارد، اما توان با جرئت مقابله با آن را ندارد.

به نظرم این‌جاست که رابطه‌ هیام با سوبیتای هم جذاب‌تر می‌شود. سوبیتای احساسش را خیلی واضح‌تر نشان می‌دهد، اما هیام هنوز فاصله خودش را حفظ کرده. این تفاوت باعث شده رابطه‌شان بیشتر از یک عشق ساده، تبدیل به بخشی از کشمکش اصلی شخصیت‌ها شود.

فتاح و تلما هم همین ویژگی را دارند. رابطه آنها فقط مسئله دوست داشتن دو نفر نیست؛ اختلاف مذهبی، خانواده و گذشته هر دو نفر روی این رابطه سایه انداخته. به نظر می‌رسد این خط داستانی این است که مذهب صرفاً یک مانع مصنوعی برای سخت‌تر کردن عشق آنها نیست، بلکه بخشی از هویت شخصیت‌هاست و تصمیم‌هایشان واقعاً تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد.

فتاح شخصیتی است که به نظر عشق به تلما با ترس همراه شده. گذشته خانوادگی او، مخصوصاً سرنوشت مادرش، می‌تواند یکی از دلایل باشد که این‌قدر نسبت به آینده محتاط باشد. در چنین شرایطی تفاوت مذهب فقط یک اختلاف عقیده نیست؛ می‌تواند برای فتاح یادآور اتفاقاتی باشد که قبلاً در خانواده‌اش رخ داده. این باعث شده تردید‌هایی قابل فهم‌تر شوند.

تلما هم بین چیزی که به آن باور دارد و چیزی که قلبی‌اش می‌خواهد قرار گرفته. به نظر بازی آیدا ماهیان در این بخش بیشتر زمانی خودش را نشان می‌دهد که شخصیت مجبور است احساس را پنهان کند. تلامه نه می‌تواند به راحتی خانواده و اعتقاداتش را کنار بگذارد و نه می‌تواند احساسش نسبت به فتاح را نادیده بگیرد. همین کشمکش، شخصیت او را جذاب‌تر کرده.

صوفیا هم از نظر من نمونه دیگری از تأثیر قدرت روی زندگی آدم‌هاست. او فقط همسر حاکم نیست؛ خودش هم درون همان ساختاری قرار گرفته که آدم‌ها را بر اساس قدرت و واردات و جایگاهشان می‌سنجد. اتفاقی که برای فرزندش می‌افتد، نشان می‌دهد حتی مادر بودن هم در چنین فضایی از سیاست و قدرت جدا نیست.

در کنار شخصیت‌ها، یکی از نکات مثبت سریال برای من فضای تاریخی آن است. لباس، گریم، طراحی صحنه و لوکیشن‌ها فقط جنبه تزئینی ندارند و در ساختن فضای داستان نقش دارند. به نظر وقتی یک سریال تاریخی می‌سازیم، مخاطب باید بتواند برای مدتی فضای امروز را فراموش کند و «رویای نیمه‌شب» در این بخش تلاش قابل قبولی داشته است. البته در بعضی قسمت‌ها می‌شد جزئیات تاریخی و هماهنگی عناصر بصری یک‌دست‌تر باشد، اما در مجموع فضای ساخته‌شده به داستان کمک کرده است.

طراحی لباس هم به نظر از بخش‌هایی است که نمی‌شود از کنار آن ساده گذشت. لباس‌ها به شخصیت‌ها هویت می‌دهند و کمک می‌کنند تفاوت جایگاه و فضای زندگی آدم‌ها دیده شود. گریم هم در کنار آن باعث شده بازیگران فقط شبیه آدم‌های امروزی در لباس تاریخی نباشند.

در کارگردانی، چیزی که برای من بیشتر قابل توجه بود، لحظه‌هایی است که احساسات بدون توضیح مستقیم منتقل می‌شوند. به نظر وقتی یک نگاه یا یک مکث بتواند چیزی را منتقل کند که چند جمله نمی‌توانند، آن صحنه اثر بیشتری می‌گذارد. در عین حال، فکر می‌کنم سریال در بعضی قسمت‌ها می‌توانست از نظر ریتم و میزانسن جسورتر باشد. بعضی صحنه‌ها ظرفیت بیشتری برای تأثیرگذاری داشتند و می‌شد با ریتم بهتر یا پرداخت دقیق‌تر، کشش بیشتری ایجاد کنند.

فیلمنامه هم ایده‌های زیادی دارد و شاید همین موضوع همزمان نقطه قوت و ضعف آن باشد. عشق، اختلاف مذهبی، قدرت، خانواده، گذشته شخصیت‌ها و موضوع امام زمان (عج) هر کدام به تنهایی می‌توانند یک خط داستانی جدی باشند. کنار هم قرار دادن این موضوع‌ها جذاب است، اما گاهی احساس می‌کنم بعضی شخصیت‌ها یا گذشته‌هایشان به اندازه ظرفیتشان فرصت پیدا نکرده‌اند.

موضوع امام زمان (عج) هم به نظرم از بخش‌های متفاوت سریال است. چیزی که دوست داشتم این بود که همه‌اش لازم نیست حضور ایشان مستقیم و واضح نشان داده شود. بعضی اتفاق‌ها طوری طراحی شده‌اند که مخاطب خودش ارتباط میان آنها را پیدا کند. همان صحنه نجات فتاح در آب برای من نمونه خوبی از همین نگاه بود؛ اتفاقی که می‌تواند برای مخاطب معنای حضور و حمایت پنهان را تداعی کند، بدون اینکه لازم باشد همه چیز با دیالوگ توضیح داده شود.

در مجموع، به نظر می‌کنم یکی از مهم‌ترین نقاط قوت «رویای نیمه‌شب» بازی بازیگران و رابطه میان شخصیت‌هاست. تقریباً همه بازیگران تلاش کرده‌اند فقط یک تیپ تاریخی را اجرا کنند و برای شخصیت خودشان ویژگی‌های جدیدانه بسازند. مخصوصاً تضادهایی که در شخصیت‌ها وجود دارد، باعث شده بازی‌ها فقط به ظاهر و لباس وابسته نباشد.

البته سریال بی‌نقص نیست. به نظر ریتم در بعضی قسمت‌ها افت می‌کند، بعضی شخصیت‌ها می‌توانستند پرداخت بیشتری داشته باشند و در بخش‌هایی از کارگردانی و میزانسن هم می‌شد خلاقیت بیشتری دید. اما این ضعف‌ها باعث نمی‌شود نقاط قوت سریال را نادیده بگیریم.

در نهایت چیزی که برای من «رویای نیمه‌شب» را قابل توجه کرده، همین است که بیشتر شخصیت‌ها مجبورند بین دو چیز مهم انتخاب کنند؛ بین عشق و خانواده، بین قدرت و انسانیت، بین اعتقاد و احساس. یا حتی بین وفاداری و چیزی که خودشان درست می‌دانند.

به نظر می‌رسد سریال بهترین خودش را نشان می‌دهد که این انتخاب‌ها را به جای توضیح دادن، در رفتار شخصیت‌ها نشان می‌دهد. جایی که سوبیتای با آن ظاهر خشن، احساساتش را در سکوت نشان می‌دهد؛ جایی که هیام ظلم را می‌بیند ولی به خاطر پدرش سکوت می‌کند؛ جایی که فتاح و تلمل بین عشق و اعتقادشان می‌مانند و جایی که ماتیکان برای قدرت از مرزهایی عبور می‌کند که سوبیتای هنوز نمی‌تواند از آنها بگذرد.

برای من «رویای نیمه‌شب» شاید یک اثر بی‌نقص نباشد، اما سریالی است که حرف‌هایی برای گفتن دارد و مهم‌تر از آن، شخصیت‌هایی دارد که بعد از تمام شدن یک قسمت هنوز می‌شود درباره‌شان فکر کرد. و به نظر همین، برای یک سریال تاریخی و مذهبی، یکی از مهم‌ترین امتیازهاست.

زهرا حسینی