نگاهی به سریال رویای نیمه شب
«رویای نیمهشب» به کارگردانی حسن آخوندپور و نویسندگی سید حسین امیرجهانی، اثری است که میکوشد یک عاشقانه تاریخی با محوریت همزیستی و تقریب مذاهب را در بستر قرن هشتم هجری (سال ۷۱۰ ه.ق در شهر حله) روایت کند؛ عشقی ناممکن میان «فتاح» (جوانی اهل سنت) و «تلما» (دختری شیعه مذهب).
اما مسئله بنیادین اثر در فاصله عمیق میان «ایده روی کاغذ» و «فرم اجراشده در تصویر» شکل میگیرد. اثری که داعیه یک روایت عاطفی، تاریخی و معناگرا را دارد، در عمل به کلافی از بحرانهای خشن، کشمکشهای مکرر و تلخیهای فرساینده بدل شده که در آن، جوهره رابطه انسانی زیر بار شلوغی حوادث له میشود.
۱. اقتباسی آزاد یا گسست از روح قصه؟
این گزاره که یک اثر نمایشی میتواند «اقتباس آزاد» از یک رمان باشد، از منظر زیباییشناسی تصویر کاملاً پذیرفته است. سینما و تلویزیون زبان متفاوتی دارند و وفاداری واژهبهواژه نه ممکن است و نه مطلوب. اما مرز میان اقتباس آزاد و مسخ اثر کجاست؟
اقتباس موفق آن است که اتمسفر، گرما و روح مرکزی متن مادر را حفظ کند. رمان در اصل خود، متکی بر شور جوانی، نور امید و کشش زنده عاطفی است که میخواهد امکان عبور از مرزهای تعصب را به تصویر بکشد. اما در نسخه سریالی، جهان داستان به شدت تیره، فرسوده و پرمصیبت شده است. تماشاگر پیش از آنکه سیر پختگی و درگیری عاطفی دو دلداده را لمس کند، نظارهگر این است که در هر سکانس چه فاجعه، تهدید یا آسیب بر سر کاراکترها آوار خواهد شد. وقتی ثقل درام از رابطه عاشقانه به سمت توطئههای مکرر شیفت پیدا میکند، قلب تپنده قصه از کار میافتد.
۲. ریتم پویا یا انباشت فرساینده حادثه؟
یکی از خطاهای رایج در درامپردازی تلویزیونی، یکی دانستن «کثرت رویداد» با «ریتم مناسب» است. ریتم، حاصل مدیریت بهنگام اطلاعات، برانگیختن تعلیق و عمق بخشیدن به بزنگاههای حسی است، نه جابهجایی مکانیکی شخصیتها میان چند صحنه تعقیب و گریز.
در «رویای نیمه شب»، اتفاق زیاد رخ میدهد، اما کشش واقعی کم است. ما با رویدادهایی مواجهیم که صرفاً زمان اثر را پر میکنند، بیآنکه تاثیر دراماتیک عمیقی بر سرنوشت شخصیت یا تغییر معادلات داستان بگذارند. اکشن زمانی جذاب است که برخاسته از یک ضرورت حیاتی و حامل پیامد روایی باشد؛ وگرنه به حرکتهای فیزیکی، هیاهوی بیحاصل در قاب تبدیل میشود.
۳. مسئله خشونت و بافت نامتناسب تصویر
سریال از حیث بار خشونت تصویری، تناسب خود با ماهیت پخش عمومی را مخدوش میکند. صحنههای متعدد شکنجه، زندانی کردن یک پیرمرد در میان دیواره کاهگلی، تحقیرهای فیزیکی و خشونتهای عریان، فاقد توجیه فرمی متناسب با یک اثر ملودرام تاریخی است.
این جنس خشونتوری نه در خدمت تبیین مناسبات ظالمانه قدرت، بلکه گویی به مثابه ابزاری دمدستی برای ایجاد التهاب کاذب به کار گرفته شده است. چنین رویکردی اثر را از یک عاشقانه تاریخی به سمت نوعی ملودرام خشونتبار سوق میدهد؛ بستری که روح مخاطب را فرسوده میکند بیآنکه آورده معنایی به همراه داشته باشد
۴. شخصیتپردازیهای تخت و مقهور پیرنگ
با وجود گروه بازیگران توانا، عمده شخصیتها در سطح کارکردشان در پیشبرد حوادث باقی میمانند و جهان درونی و مستقل پیدا نمیکنند:
فتاح به جای آنکه قهرمانی کنشمند و پیشبرنده باشد، غالباً در موضع انفعال است و از موج حادثهای به موج دیگر پرتاب میشود.
تلما ظرفیت آن را داشت که کانون تلاقی باور مذهبی، پیوند خانوادگی و میل فردی باشد، اما مجال اندکی برای بروز استقلال حسی و تصمیمگیری واقعی پیدا میکند.
ضدقهرمانها و چهرههای صاحب قدرت نیز بیش از آنکه واجد وجوه انسانی پیچیده یا خاکستری باشند، در کلیشههای تیپیکال درامهای تاریخی آشنا محصور ماندهاند.
۵. جلوه بصری چشمنواز اما تاریخ بدون زیست
نقطه اتکای چشمگیر سریال، طراحی صحنه، دکور و تنوع بصری آن است. بازسازی بافت شهری حله، حجرهها، بازار و استفاده از پالت رنگی گرم، حس و حالی ملموس از بعد مکانی خلق کرده است.
با این حال، «تاریخ» تنها بازسازی معماری، دوختن لباسهای پرکار و چیدمان آکسسوار نیست؛ تاریخ در لحن گفتار، منطق رفتار، سلسلهمراتب زیستی و جهان فکری شخصیتها متجلی میشود. وقتی دکورها شکوهمندند اما کنشها و گفتمانها رنگوبوی الگوهای تکراری سریالهای آپارتمانی را با پوسته تاریخی دارند، نوعی بیگانگی میان کالبد صحنه و روان درام ایجاد میشود.
۶. ناهماهنگی در تداوم و راکورد بصری
در پارهای از سکانسها، عدم هماهنگی در جزئیات پوشش، راکورد شال و لباسها در برش میان پلانها به چشم میخورد. شاید در نگاه اول اینها جزئیاتی فرعی به شمار آیند، اما در اثری که با ادعای استاندارد بالای تولید ساخته میشود، حفظ یکدستی بصری اهمیت حیاتی دارد و لغزش در آن، حس باورپذیری جهان اثر را مخدوش میسازد.
۷. پیام وحدت؛ اعلام در کلام به جای تجلی در کنش
محور بنیادین اثر، تقریب مذاهب و زیست مسالمتآمیز است. اما این مضمون هرگاه به جای تنیده شدن در تاروپود رفتارهای چندوجهی، مستقیماً از زبان کاراکترها به شکل پیام صادر میشود، خاصیت هنری خود را از دست میدهد. هنر زمانی اثرگذار است که امکان همزیستی را از خلال مواجهه انسانی دو جهان متفاوت کشف کند، نه آنکه آن را به گزارهای از پیش معلوم در دیالوگها تقلیل دهد.
جمعبندی
«رویای نیمه شب» اثری است که ظرفیت مضمونی بسیار بالا و پشتوانه تولیدی قابل ملاحظهای در بخش طراحی و فرم بصری دارد، اما از ضعف در سناریو، شخصیتپردازیهای مکانیکی و تکیه افراطی بر بحرانسازیهای بینتیجه رنج میبرد.
در نهایت، عنوان اثر از یک «رویا» سخن میگوید؛ رویای عشق و گذار از مرزهای خصومت، اما آنچه در پایان بر ذهن سنگینی میکند، فضای پر از فریاد، تازیانه و مصیبتهای پایانناپذیر است.
احسان سبکتگین