رویای نیمه‌شب: وقتی قدرت از مسیر عواطف انسان عبور می‌کند

درام تاریخی زمانی می‌تواند از بازسازی یک دوره فراتر رود که گذشته را به بستری برای دیدن انسان و مناسبات او بدل سازد. «رویای نیمه‌شب» در نگاه نخست، داستان عشق میان فتاح و تلما، دو جوان متعلق به دو مذهب متفاوت، در شهر حله‌ی قرن هشتم هجری است؛ اما در لایه‌ای عمیق‌تر، روایت درهم‌تنیده‌ای از عشق، هویت، تعصب، خانواده و قدرت شکل می‌گیرد. در واقع، آنچه این لایه‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد، شبکه‌ای از روابط عاطفی است که نه در حاشیه، بلکه در متن حوادث قرار گرفته و بسیاری از تصمیم‌ها و اتفاقات داستان از آن شکل می‌گیرند.
«رویای نیمه‌شب» در شهر حله و در فضای پرتنش مذهبی و سیاسی آن دوره روایت می‌شود. فتاح، جوانی سنی، دل به تلما، دختر شیعه، می‌بندد؛ عشقی که در میان اختلاف مذهبی، مخالفت خانواده‌ها و ساختار قدرت حاکم بر شهر با موانع متعددی روبه‌رو می‌شود. در کنار این رابطه، دلبستگی‌های دیگری نیز میان شخصیت‌ها شکل می‌گیرد که به زندان، توطئه، مناسبات قدرت و سرنوشت خانواده‌ها گره می‌خورند.
اگر روابط شخصیت‌ها را در سریال از یکدیگر جدا سازیم، ممکن است با چند داستان عاشقانه‌ی فرعی روبه‌رو شویم؛ اما وقتی آنها را در کنار یکدیگر قرار می‌دهیم، با ساختاری متفاوت روبه‌رو می‌شویم: شبکه‌ای عاطفی که مدام اثر خود را از شخصی به شخص دیگر منتقل می‌کند.
فتاح عاشق تلماست و در جایی برای کمک به او در موقعیتی قرار می‌گیرد که ناچار می‌شود از علاقه‌ی ظاهری هیام به خود بهره بگیرد. در سوی دیگر، سوبیتای، از افراد نظامی امیر مرجان، به هیام علاقه دارد و همین دلبستگی او را به کنش‌هایی می‌کشاند که در ماجرای تلما و خانواده‌اش اثر می‌گذارد. علاقه‌ی ندیمه‌ی هیام به سوبیتای نیز حلقه‌ای دیگر به این زنجیره اضافه می‌کند و نجات حمود توسط هیام، زمینه‌ساز شکل‌گیری رابطه‌ای تازه می‌شود که در پایان به ازدواج آنها می‌انجامد.
این روابط در ظاهر پراکنده‌اند، اما در ساختار روایت به یکدیگر متصل می‌شوند. یک عشق تصمیمی ایجاد می‌کند؛ آن تصمیم، دیگری را وارد ماجرا می‌کند و کنش او سرنوشت فرد دیگری را تغییر می‌دهد. بنابراین، در «رویای نیمه‌شب» شخصیت‌ها فقط عاشق نمی‌شوند؛ عشق آنها را به حرکت درمی‌آورد و حرکت آنها به حوادث داستان شکل می‌دهد.
از همین‌جا می‌توان به ایده‌ی مرکزی سریال رسید: قدرت فقط از بالا و از طریق فرمان حاکم اعمال نمی‌شود؛ بلکه از مسیر روابط انسانی نیز عبور می‌کند.
امیر مرجان قدرت رسمی را در اختیار دارد؛ قصر، زندان، موقعیت اجتماعی و مناسبات مذهبی، ابزارهای آشکار این قدرت‌اند. اما در برابر آن، شخصیت‌هایی قرار دارند که از طریق عواطف خود بر روند حوادث اثر می‌گذارند. عشق، حسادت، وفاداری، قدرت‌طلبی، ترس و امید، آنان را به تصمیم‌هایی می‌رسانند که گاه پیامدشان از زندگی خصوصی آنها فراتر می‌رود.
نمونه‌ی روشن آن، رابطه‌ی فتاح با هیام است. فتاح عشقی به هیام ندارد، اما برای رسیدن به هدفی که به تلما مربوط می‌شود، از علاقه‌ی او استفاده می‌کند. در این لحظه، عاطفه به نوعی امکان یا سرمایه تبدیل می‌شود؛ چیزی که می‌تواند در مناسبات قدرت به کار گرفته شود. سوبیتای نیز به واسطه‌ی عشق خود به هیام وارد مسیری می‌شود که به نجات خانواده‌ی تلما پیوند می‌خورد.
به این ترتیب، حتی کسانی که در ساختار رسمی قدرت جایگاه تعیین‌کننده‌ای ندارند، از طریق روابط عاطفی‌شان می‌توانند در همان ساختار اختلال ایجاد کنند.
شاید مهم‌تر از این سؤال که «چه کسی عاشق چه کسی است؟» این باشد که هر عشق چه چیزی را در جهان داستان به حرکت درمی‌آورد؟
همین‌جا اختلاف مذهبی نیز معنایی گسترده‌تر پیدا می‌کند. رابطه‌ی فتاح و تلما تنها رابطه‌ی دو فرد نیست؛ جامعه پیشاپیش میان آنها مرزی ساخته است. آنها پیش از آنکه به عنوان دو انسان دیده شوند، در قالب دو هویت مذهبی متفاوت قرار گرفته‌اند. عشق آنها، مواجهه‌ی «فرد» با مرزی است که جامعه برای او تعیین کرده است.
سریال می‌کوشد نشان دهد انسان را نمی‌توان به هویت مذهبی‌اش فروکاست و تلاش می‌کند این دوگانه‌ی شیعه و سنی را از مسیر روابط انسانی پشت سر بگذارد: فتاح و تلما به یکدیگر می‌رسند و رابطه‌ای که در آغاز با مانع مذهبی مواجه بود، در نهایت به پیوندی انسانی تبدیل می‌شود.
اما پایان «رویای نیمه‌شب» فقط سرنوشت این دو نفر نیست؛ بازتنظیم کل شبکه‌ی روابط است.
امیر مرجان، که قدرتش بر دسیسه و ایجاد شکاف استوار شده، در نهایت در زندان و در کنار دخترش می‌میرد؛ همان دختری که خود او به دلیل خیانت زندانی کرده بود. پس از او، حاکمی شیعه و عدالت‌پیشه جایگزین می‌شود و کسانی که در ساختار پیشین اهل دسیسه بودند از قصر کنار گذاشته می‌شوند. در این میان، هیام به جای آنکه صرفاً به عنوان دختر حاکم پیشین محکوم شود، از سوی مردم پذیرفته می‌شود و در جایگاه بانوی قصر قرار می‌گیرد. سپس حمود با او ازدواج می‌کند.
این پایان از آن جهت مهم است که سریال صرفاً قدرتی را با قدرتی دیگر جایگزین نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد با تغییر منطق حاکم بر قدرت، امکان ترمیم روابط انسانی نیز فراهم می‌شود. کسی که در ساختار پیشین «دختر حاکم» بود، می‌تواند از گذشته‌ی پدرش جدا شود؛ حمود که زمانی زندانی بود، به جایگاه همسر او می‌رسد و رابطه‌ی فتاح و تلما نیز پس از تمام موانع به وصال می‌انجامد.
در نتیجه، پایان سریال را نمی‌توان تنها با جمله‌ی «عشق پیروز شد» توضیح داد. آنچه اتفاق می‌افتد، فروپاشی یک شبکه‌ی قدرت و ترمیم شبکه‌ای از روابط انسانی است. قدرتی که با دسیسه و ایجاد اختلاف میان آدم‌ها، آنها را از یکدیگر جدا ساخته بود، کنار می‌رود و روابطی که در طول داستان آسیب دیده یا منحرف شده‌اند، امکان بازسازی پیدا می‌کنند.
در کنار این مسئله، حضور مهدویت و تلاش برای حفظ روایت‌ها و نوشته‌های مرتبط با آن، لایه‌ی دیگری به مفهوم قدرت اضافه می‌کند: قدرت فقط به تسلط بر انسان‌های اکنون محدود نمی‌شود؛ بلکه می‌تواند بر آنچه از گذشته باقی مانده و آنچه انسان‌ها از آینده انتظار دارند نیز اثر بگذارد. از این منظر، مبارزه بر سر حافظه نیز بخشی از مبارزه بر سر قدرت است؛ زیرا کنترل گذشته می‌تواند امکان تصور آینده را نیز محدود کند.
با این حال، نقطه‌ی قابل تأمل سریال در جایی است که این مفاهیم بزرگ را از مسیر روابط انسانی به درام تبدیل می‌کند. قدرت زمانی ملموس می‌شود که خود را در زندان یک زن، عشق یک جوان، حسرت یک سرباز، وفاداری یک ندیمه یا انتخاب دختری نشان می‌دهد که میان میراث پدرش و جهان تازه‌ای که پیش روی اوست قرار گرفته است.
«رویای نیمه‌شب» از این منظر، بیش از آنکه فقط داستان عشق فتاح و تلما باشد، داستان نفوذ امر سیاسی در امر خصوصی است؛ جایی که عشق دیگر حاشیه‌ی سیاست نیست و سیاست نیز بیرون از زندگی عاطفی انسان‌ها قرار ندارد. هرکدام در دیگری نفوذ می‌کنند.
و شاید مهم‌ترین پرسش سریال نیز همین باشد: وقتی قدرت بتواند از مذهب، خانواده، موقعیت اجتماعی و عواطف انسان عبور کند، انسان تا چه اندازه می‌تواند انتخاب‌های خود را آزادانه انجام دهد؟
«رویای نیمه‌شب» در پایان، پاسخی امیدوارکننده به این پرسش می‌دهد:
ساختار قدرت می‌تواند روابط انسانی را برای مدتی به خدمت خود بگیرد، اما نمی‌تواند برای همیشه میل انسان به عشق، اعتماد، پیوند و بازگشت را از میان ببرد. شاید به همین دلیل، در جهانی که قدرت از مسیر عواطف عبور می‌کند، عواطف نیز می‌توانند در نهایت به مسیری برای عبور از قدرت تبدیل شوند.

سکینه رفیعی فرد