تلاطم قلب در کوچهپسکوچههای حله؛ جستاری بر مجموعه نمایشی رویای نیمه شب
همیشه این پرسش در گوشه ذهن من زنده بوده است: آیا تاریخ، واقعاً همان رویدادهای خشکی است که نوشته شده؛ یا تاریخ راستین در نگاههای پنهان عاشقانی جریان دارد که زیر بار سخت ستم و ظلم، کم نمیآورند؟ ما عادت کرده ایم گذشته را با جنگها، فرمانهای شاهان و عهدنامهها بسنجیم. اما حقیقت تاریخ دقیقاً در همان لحظاتی رقم میخورد که یک قلب، در برابر باوری نادرست میایستد و عشق زمینی، پلی میشود برای رسیدن به حقیقتی بزرگتر و عشقی پاکتر. سریال «رویای نیمه شب» به کارگردانی حسن آخوندپور، تلاشی جسورانه برای جان بخشیدن به همین پیوند است. اگرچه دراماتیزه کردن دوران تاریخی در این اثر، شاید برای تاریخنگاران ادیب مناقشه برانگیز باشد. اما قصه بر پرده نمایش، جان تازهای گرفته و از متن رمان اقتباس شدهاش، بسیار پرشورتر، زندهتر و گیراتر است.
داستان در بستر تاریخی شهر حله روایت می شود و با یک گردآفرینی ساده آغاز میگردد: عشق میان جوانی از اهل سنت و دختری شیعه. در روزگاری که خفقان حکومت و فشارهای سیاسی، جامعه را به دو قطب متضاد کشانده، این پیوند نه تنها با مخالفت خانوادهها، که با تهدیدهای سنگین تاج و تخت نیز روبهرو میشود. این سریال در واقع، روایتی است از جنس رنج های حقطلبانه، در دل تاریخ؛ اما آنچه این اثر را از یک داستان عامهپسند جدا میکند، درک کارگردان از این حقیقت است که عشق حقیقی و غیردنیایی در دنیای سینما، بزرگترین راوی حقیقت است.
نخستین برخورد تماشاگر با اثر از گذرگاه رنگ و نور است. انتخاب رنگ سبز یشمی روشن به مثابه نشانهی اصلی اثر، در سرآغاز و هویت بصری سریال چشمنوازی می کند. این رنگ، مرزی است میان سبز متین شیعی و درخشش
زردین که در فرهنگ مشرق زمین، نه تنها نماد حیات و پاکی، بلکه نشانهی امری قدسی است. رنگی دور از آلودگیهای دنیوی که روح را به پرواز درمیآورد، نه آنکه در خاک زمینگیر کند. وقتی این رنگ در چشمهای شخصیتها در لحظات دلدادگی ظاهر میشود، تفاوت ماهوی عشق نجیب و کشش روح مؤمن به سوی حقیقت امامت را با هوسبازیهای درباریان عیان میسازد؛ چرا که در تقابل با سرخی تیره و رنگهای گرم تالارهای قصر که نماد شهوت، کینه، قدرتطلبی و خونریزیاند. این سبز یشمی، نویدبخش آرامش و التیام است.
همچنین کارگردان با استفاده استادانه از خطوط تابش نور و روشنایی لرزان شمعها در دل شب و تالارهای قصر، فضایی از جنس تاریکروشن (Chiaroscuro) خلق کرده است که سایهها در آن، نه عناصری خنثی، که نماد رویارویی ستم با مظلومیت مقتدر هستند. با این همه، در مهندسی بصری اثر، نقاط ضعفی نیز به چشم میآید. قاببندی دوربین (Framing) در لحظات دلهره و خطر، بیش از اندازه به نماهای نزدیک (Close up) پناه میبرد؛ در حالی که برای نمایش خفقان محیطی، نیازمند نماهای بازتر (Wide Shot) بود تا گسترهی تنهایی انسان در برابر سرنوشت، بهتر به رخ کشیده شود. همچنین، صحنههای نبرد تنبهتن، فاقد پویایی لازم برای یک حماسهی تاریخی است و ضربآهنگ (Rhythm) تدوین در این بخشها، میتوانست کوبندهتر باشد. نکتهای که در پس این قابها نمیتوان از کنارش به سادگی عبور کرد، شجاعت بازیگران در اجرای بیواسطهی لحظات پرتحرک است. اینکه از حضور بدلکاران چشم پوشیدهاند، گواهی است بر تعهد آنها به حقیقت صحنه. در کنار اینها، اگرچه جلوههای رایانهای و هوش مصنوعی در دورنماها به گستردگی فضا کمک کرده، اما هنوز در تار و پود واقعگرایانهی صحنه، به خوبی نشسته است. پس اثری بینقص نیست و جای بهتر شدن دارد!
از بصری که بگذریم، باید به جان قصه نگریست. در گفتوگو نگاریهای اثر (Dialogues)، شاهد استفاده از زبانی کهن و اندیشهورز هستیم که مخاطب را به تأمل وامیدارد. با این حال، صداپردازی (Dialogues) بازیگران و طراحی باشکوه و اصیل جامههای پوشیده و بلند، تا حد زیادی مناسب آن دورهی تاریخی است.
در مسیر تحول شخصیتها، با چالشی بنیادین روبهرو هستیم. در قسمتهای نخست، آنکه فتاح به عنوان قهرمان
داستان، تمام آبرو و جان خود را بیمحابا پای نجات بیگانهای ناشناس بگذارد، نشان میدهد شخصیت بیش از اندازه در ورطهی اسطورهسازیهای اغراقآمیز میغلتد. ضعفی که البته ریشه در متن اصلی داستان دارد و سریال، وامدار آن است. اما نکتهی درخشان سریال، نمایش دقیق جهل و کوربینی عوام در دوران پس از غیبت کبری است. آخوندپور با استفاده از طنزی تلخ در رفتارهای مردم، پرسشهای بنیادین روزگار را طرح میکند و پاسخ به این شبهات پیرامون
مهدویت، اثر را از سطح یک عاشقانه فراتر میبرد. نمادهای پنهان یهودیت در قصر، به درستی ریشهی تباهی و دستهای تفرقه افکن را نشانه میگیرند. در این میان، بازی های نگاه، و سکوتهای معنادار بازیگران (Non-verbal communication) بسیار از کلمات گویاترند. فتاح نه صرفاً به واسطهی عشق به دختری شیعه، بلکه در بستر رویای صادق و امدادی غیبی، گام در مسیر معرفت شیعی میگذارد.
امید است در ادامهی مسیر، استدلال و پایههای محکم ایمان او در این انتخاب، بیشتر از احساساتش به تصویر کشیده شود.
اثری که تنها در پی سرگرم ساختن باشد و هیچ رسوبی در عمق جان مخاطب باقی نگذارد، حرمت نگاه تماشاگر را نگاه نداشته است؛ اما حسن آخوندپور در رویای نیمه شب تنها قصهگویی نکرده! بلکه درسی از ایستادگی، صداقت و مقاومت تاریخی حقطلبان در سختترین دورهها را در قاب تصویر گنجانده است. این یعنی سواد بصری، نه یک تزئین ساده، که تنها برای به بار نشستن معناست. نقطه قوت سریال اینجاست که به جای ورود به جنجالهای فرقهای، بر «انسانی» دردمند تمرکز کرده است. مبادا ما آن تماشاگران غافلی باشیم که تاریخ، بیاعتنا از کنار سکوت تلخ و بیحاصلمان عبور خواهد کرد؛ که حقیقت، همیشه در سکوت سایهها، مشتاقان خویش را فرامیخواند، و مگر نه این است که عشق حقیقی، تنها پُل میان این دنیای پرآشوب و حقیقت موجود است؟
اگر تاریخ، صحنهٔ آزمون همیشگی جهل و حقیقت است؛ ما در کدام سوی این میدان ایستادهایم؟ آیا در این دنیای غبارآلود، چشممان توان دیدن آن رویای نیمه شب را دارد؟
حسنا مویدی