ناگفته‌های «رویای نیمه شب» سریال جنجالی شبکه سه؛ از اقتباسی آزاد و ریتمی تند تا بازیگران خارجی و زنانی که تاریخ را دگرگون می‌کنند؛ آیا این اثر می‌تواند استانداردهای تلویزیون ایران را متحول کند؟

رؤیای نیمه شب؛ جسورانه‌ترین رویای تلویزیون یا صرفاً یک کابوس پرخرج؟

شبی که تلویزیون از خواب غفلت پرید

سریال «رویای نیمه شب» به کارگردانی حسن آخوندپور و تهیه کنندگی سعید سعدی از ۵ مرداد ۱۴۰۵ روی آنتن شبکه سه سیما رفت. تلویزیون ایران با «رؤیای نیمه شب» از خواب همیشگی اش پرید‌ اما این بیداری تا کجا ادامه داشت؟ سریالی که ابتدا برای شبکه‌ی نمایش خانگی تولید شده بود سرنوشت آن را به آنتن شبکه سه کشاند؛ اتفاقی که شاید بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت و ضعف این اثر را رقم زد. اثری که قرار بود در قاب کوچک، تاریخی پرآشوب را بازآفرینی کند اکنون به میدان جدال میان جسارت کارگردانی و ضعف بنیادین فیلمنامه تبدیل شده است. حال سوال اینجاست: آیا این رویا طلوعی تازه برای تلویزیون است یا صرفاً یک سرمستی زودگذر و پرخرج؟

روایتی فراتر از یک عشق ممنوعه اما گرفتار در سطح

داستان سریال در سال ۷۱۰ هجری قمری و همزمان با سلطنت سلطان اولجایتو (محمد خدابنده) می‌گذرد؛ دوره‌ای که ایران و عراق دستخوش تحولات مذهبی و سیاسی عظیمی بودند. شهر «حله» صحنه‌ی دلدادگی فتاح (جوانی سنی‌مذهب) و تلما (دختری شیعه) می‌شود؛ عشقی که در میان تعصبات مذهبی، مخالفت خانواده‌ها و سیاست‌های تفرقه‌افکنانه‌ی حاکمان نه فقط یک روایت عاشقانه که بیانیه‌ای سیاسی-اجتماعی علیه تفرقه است. نویسنده‌ی فیلمنامه با اقتباسی آزاد از رمان مظفر سالاری کوشیده تا مسائل امروز جهان اسلام را در بستر تاریخی بازتعریف کند اما آنچه بر قاب تصویر نمایان می شود بیش از آنکه یک تحلیل عمیق تاریخی باشد سطحی‌نگری خوش‌رنگی است که از ورود به لایه‌های فلسفی تعصب و هم‌زیستی هراس دارد. دیالوگ‌ها بیش از آنکه ریشه در زبان آن دوره داشته باشند ترجمانی ساده‌شده از ذهنیت مدرن هستند و همین شکاف میان متن و زمینه را بیش از پیش نمایان می‌کند.

ریتمی که نفس را می‌گیرد اما قلب را نه

جسارت نخست این مجموعه در ریتم تند و تدوین پرتنش آن نهفته است، برخلاف کلیشه‌ی دیرپای آثار تاریخی کند و شتاب‌زده، «رؤیای نیمه شب» مخاطب را با نماهای متحرک، برش‌های سریع و دیالوگ‌های کوتاه بی‌درنگ به دل ماجرا می‌اندازد و این انتخاب فرمی پاسخی هوشمندانه به ذائقه‌ی نسل امروز است که دیگر حوصله‌ی پلان‌های بلند و انتظار برای اوج را ندارد اما دقیقاً همین نقطه‌ی قوت به مرور به آفت اثر بدل می‌شود. کارگردان آنچنان شتابان از کنار بحران‌های عاطفی و سیاسی عبور می‌کند که مخاطب فرصت هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌ها را نمی‌یابد.

وقتی طراحی صحنه جای تاریخ را می‌گیرد

از منظر بصری «رؤیای نیمه شب» یکی از درخشان‌ترین تولیدات تلویزیون در سال‌های اخیر است. طراحی صحنه با بهره‌گیری از رنگ‌های گرم کویری، معماری خشتی منطقه‌ی بین‌النهرین و نمادهایی چون شمع و آیینه فضایی غوطه‌ورکننده خلق کرده است. لباس‌ها، گریم و حتی نوع نورپردازی همگی نشان از وسواس گروه تولید در فروختن یک جهان تاریخی باورپذیر دارد. این فرم چشم نواز بی‌شک نقطه‌ی اتکای اصلی سریال برای جذب مخاطب عام است اما این شکوه زمانی که با وسعت رویدادهای مدنظر فیلمنامه روبه‌رو می‌شود به ضد خود تبدیل می‌گردد. فیلمنامه از لشکرکشی‌های عظیم، شورش‌های مردمی و پرش‌های جغرافیایی سخن می‌گوید اما در قاب دوربین همه‌چیز به چند کوچه‌ی محدود و جنگی با ده‌ها نفر خلاصه می‌شود. برای نمونه اگر سریال ترکی «امپراطوری عثمانی» را در نظر بگیریم که با بودجه‌ای نسبتاً مشابه میدان‌های نبرد هزارنفره را با ترکیب هوشمندانه‌ی سی جی آی(CGI) و بازیگران واقعی به تصویر میکشد اما در اینجا سازندگان حتی از همین ترفند حداقلی هم غافل مانده‌اند و این شکاف میان آنچه روایت می‌شود و آنچه نشان داده می‌شود تناقضی حل‌نشدنی است. ذهن مخاطب امروزی با تجربه‌ی انبوهی از تولیدات بین‌المللی دیگر با چند نمای شلوغ و غبارآلود فریب نمی‌خورد. در واقع سازندگان با وسواس بیش‌ازحد روی جزئیات قاب فراموش کرده‌اند که یک اثر تاریخی بیش از تزیینات به بُعد جغرافیایی و جمعیتی برای القای حماسه نیاز دارد.

موسیقی متن؛ غایب بزرگ این حماسه

یکی از حاشیه‌های شنیداری این مجموعه تقریباً به کلی نادیده گرفته شده است و آن موسیقی متن سریال رؤیای نیمه شب است، برخلاف بسیاری از آثار هم‌رده موسیقی در این کار هیچ‌گاه به یک عنصر هویت بخش تبدیل نمی‌شود، نه تم اصلی ماندگاری دارد که مخاطب را به جهان اثر گره بزند و نه در لحظات اوج دراماتیک توانایی تقویت حس مخاطب را دارد و این غیبت موسیقی به ویژه در سکانس‌های عاشقانه و جنگی حس ناقص بودن اثر را تشدید میکند گویی کارگردان آن چنان به فرم بصری دل بسته که نقش حیاتی صدا را در خلق حماسه فراموش کرده است، در حالی که یک نت درست موسیقی می‌توانست جای خالی بسیاری از ضعف‌های روایی را پر کند اما اینجا سکوت بیش از هر چیز بر گسست میان مخاطب و اثر دامن می‌زند.

زنان قدرتمند یا زنانی در خدمت مردان؟

یکی از نقاط پرچالش سریال نحوه‌ی پرداخت شخصیت‌های زن است؛ زنانی که در این قصه نه‌تنها عاشق می‌شوند که تصمیم می‌گیرند، فرمان می‌دهند و حتی در میدان نبرد شمشیر می‌زنند و این خروج از قالب سنتی «زن منتظر نجات» اقدامی جسورانه در تلویزیون ایران محسوب می‌شود اما زن ها هرچند پُست‌های مهمی دارند اما تمام کنش‌های آن‌ها در نهایت به واکنش‌هایی در برابر رفتارهای مردان اصلی ختم می‌شود گویی به زنان مجوز موقت قدرت داده شده است تا ماشین قصه‌ی مردانه را به حرکت درآورند اما اجازه ندارند مسیر را تغییر دهند. این نگاه دوگانه سریال را از خلق یک قهرمان زن ماندگار بازمی‌دارد و حضور آن‌ها را به سطح یک ابزار دراماتیک تنزل می‌دهد نه یک کنشگر مستقل تاریخی.

حضور بازیگر خارجی؛ دیپلماسی تصویر یا نمایش لوکس؟

حضور سوزانا آلویز بازیگر سوری در نقش «صوفیا» یکی از جذابیت‌های حاشیه‌ای سریال است که مرزهای جغرافیایی بازیگری را در هم شکسته است؛ این انتخاب نمادی از عزم سازندگان برای بین‌المللی‌سازی داستان و فرار از نگاه صرفاً بومی است. بازی روان و چهره‌ی آشنا برای مخاطبان غرب آسیا به اثر عمق منطقه‌ای بخشیده است با این حال این حضور خارجی بیش از آنکه در خدمت ارتقای کیفی بازیگری باشد به یک برچسب لاکچری برای جلب توجه شبیه شده است؛ شخصیت صوفیا با وجود قابلیت‌های بالای بازیگر در فیلمنامه‌ی کمرنگ و تک‌بعدی گم می‌شود و فرصت شکل‌دهی به یکی از ماندگارترین شخصیت‌های زن سریال از دست می‌رود.

یک مشکل اساسی: لهجه‌ها و زبان معیار امروزی

یکی از لایه‌های پنهان این اثر که کمتر به آن پرداخته شده مسئله‌ی زبان دراماتیک است.شخصیت‌های سریال با وجود زیستن در قرن هشتم هجری بدون هیچ‌گونه لهجه‌ی تاریخی یا ادبیات متناسب با آن دوره به زبان معیار امروزی تلویزیون ایران صحبت میکنند که این تصمیم سازندگان اگرچه دسترسی مخاطب عام را آسان میکند اما ضربۀ مهلکی به باورپذیری اثر وارد می‌سازد؛ آیا ممکن است یک عالم دینی آن روزگار با همان ادبیات یک مجری خبر امروزی سخن بگوید؟ این ناهماهنگی زبانی،گ فاصله‌ی میان تماشاگر و جهان اثر را به جای کاهش افزایش میدهد و یادآور این نکته‌ی مهم است که در یک اثر تاریخی چگونگی سخن گفتن به اندازه‌ی چیزی که گفته می‌شود اهمیت دارد.

از تحسین فرم تا نفرت از محتوا

واکنش مخاطبان به این سریال کاملاً دوگانه است) طیفی آن را تلفیقی از تخیل و واقعیت و نماد تحول تلویزیون می‌دانند و طیفی دیگر آن را سریالی دمدستی و پرشتاب بی‌محتوا توصیف می‌کنند و این دو قطبی شدن آرا خود نشان از یک موفقیت نسبی دارد؛ اثری که هیچ‌کس را بی تفاوت نمی‌گذارد، حتماً در نقطه‌ای از فرم یا ایده جرقه زده است اما نگاه عمیق‌تر نشان می‌دهد که تحسین‌ها عمدتاً ناظر بر بخش کارگردانی و طراحی صحنه است در حالی که نفرت مخاطبان حرفه‌ای ریشه در نادیده‌گرفتن اصول بنیادین درام دارد؛ فقدان نقاط عطف متقاعدکننده در پایان هر قسمت و شخصیت‌هایی که در طول داستان هیچ‌گونه تکامل درونی پیدا نمی‌کنند بزرگ‌ترین خیانت فیلمنامه به این جهان زیبا و پرخرج است.

رویایی که در نیمه‌شب، خودش از بیدار شدن هراس داشت

سریال رؤیای نیمه شب با ۲۴ قسمت ۵۰ دقیقه‌ای سفری است به دل تاریخی که هنوز زنده است. این اثر با تمام کاستی‌ها و محدودیت‌هایش یک چیز را به اثبات رساند: تلویزیون ایران اگر اراده کند می‌تواند از لاک کند و ملال‌آور خود خارج شود و به دنبال زبان بصری جدیدی بگردد. جسارت کارگردان در به‌چالش‌کشیدن کلیشه‌های فرمی غیرقابل‌انکار است با این حال‌نبود موسیقی متن ماندگار بی توجهی به لهجه‌ها و زبان تاریخی و مهمتر ازهمه‌فیلمنامه‌ای که از پرداختن به لایه‌های روان‌شناختی شخصیت‌ها ابا دارد دست به دست هم داده‌اند تا این رویا در نیمه‌شب خودش از بیدار شدن هراس داشته باشد. این سریال نه یک شکست مطلق است و نه یک پیروزی کامل بلکه یک یادآوری تلخ است برای تمام فیلمنامه‌نویسان ایرانی که فرم هرگز جای محتوا را نخواهد گرفت و یک اثر تاریخی تا زمانی که در زبان و موسیقی و بُعد جغرافیایی خود غوطه ور نشود، مجسمه ای بی جان خواهد ماند. این بزرگ‌ترین تراژدی رویایی است که در آستانه‌ی تحول زمین‌گیر شد.

محمدابراهیم نیک فر